برچسب اصفهان زیبا

شاعر نفس بکش که قلم زندگی کند

بهمن رافعی در سال 1315 هجری شمسی در شهر بروجن یکی از شهرهای استان چهارمحال و بختیاری دیده به جهان می‌گشاید. بروجن در آن روزگار جمعیت زیادی نداشته است. شهری کوچک و سردسیری و گرفته در میان کوه‌های سر‌به‌فلک کشیده زاگرس. در آن روزها چه در شهر بروجن و چه در سایر شهرهای ایران‌زمین، مردم از نعمت تحصیل علم و سوادآموزی همگانی بی‌بهره بوده و اکثر مردم حتی سواد خواندن و نوشتن را نداشتند؛ اما شرایط برای بهمن رافعی متفاوت بوده است. مادرش باسواد بوده و علاوه بر این، مادربزرگش نیز سواد داشته و نکته‌دان بوده و بزرگ‌شدن بهمن رافعی در خانواده‌ای این چنین او را وارد دنیایی متفاوت از سایر هم‌نسلانش می‌کند.

یک جهان معنا

اولین دیدار با بهمن رافعی، تیرماه هزار و سیصد وهشتاد بود. من جوان و با انگیزه، او کارکشته و بی‌دریغ. بهمن رافعی آن روزها در خانه هنرمندان جلسه‌ای برگزار می‌کرد که حالا با گذشت بیست سال، می‌توان گفت تأثیرگذارتر از تمام جلسات در زمان خود و پس از خود در اصفهان بود. بسیاری از شاعران جوان آن سال‌ها و میان‌سال این روزها، بدهکاران بهمن رافعی و همان جلسه هستند. او تشویق را بلد بود، نظردادن را بلد بود و شنیدن را بهتر از همه می‌دانست. آن روز، ده روز از آمدنم به اصفهان می‌گذشت.

مردی که در این گوشه دنیا نشسته

جامعه‌شناسان ادبیات، معمولا آثار و احوال و حیات ادبی یک شاعر را در چارچوب ادبی و اجتماعی و فضای ایدئولوژیک حاکم بر زمانه زیست او بررسی می‌کنند. جوانی بهمن رافعی نیز مصادف بوده با شور و التهابات سیاسی و اجتماعی دهه ۴۰ و ۵۰ کشور. همان دوره‌ای که اوج شکوفایی و میدان‌داری ادبیات نوین این دیار، خاصه شعر، بوده‌است. زمانی که مدرنیسم ادبی و مدرنیته اجتماعی و فرهنگی،  به تغییرات سیاسی، رنگ و آب و شتاب ویژه‌ای بخشیده و متقابلا از آن تأثرات گسترده و عمیقی دریافت کرده بود؛ به‌گونه‌ای که چهره هر شاعر و نویسنده‌ای، در موضع‌گیری و واکنش به آن تحولات ترسیم می‌شد.

مرداب‌های جاری و شط جلیل شعر

خط سرخی زین پلنگستان عبورم می‌دهد وسعت گلگشت آهوها صدایم می‌زند
 بهمن رافعی
تاریخ ادبی به دو صورت وجود دارد: صورت اول و نزدیک آن تاریخ ادبی در «اکنون» است که جاری و ساری است. به حکم این اکنونی و درگذر بودن، رویدادهای ادبی و نیز وجود معاصرِ شاعر و نویسنده، بدیهی و همیشه در دسترس فرض می‌شود؛ حال آنکه چنین نیست؛ زندگی، سلوک و هنر هر شاعر و نویسنده خوبی، رخدادی نادر و تکرارناپذیر است و ممکن است دیگر تاریخ ادبی در اکنون، دست‌کم در زمانی کوتاه، بخت دیدار آن شاعر و نویسنده خوب را درنیابد.

به ذوق کودکان، به کام خودمان

سال 80 بود که در پارک هم‌قرار شدیم. آن سال به همراه خانم‌ها قریشی نژاد، عقیلی و میرخلف کنار هم نشستیم و به این فکر کردیم که طرح انجمنی با موضوع ادبیات کودکان و نوجوانان را بریزیم. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم که در کنار هلهله رود به کار با بچه‌ها فکر می‌کردم. چه ذوقی داشتم از اینکه حالا می‌توانم با بچه‌ها بخوانم، بنویسم و کار کنم… انگار یک زندگی دوباره پیدا کرده بودم.

پایه‌های نهاد کودکی در اصفهان

اوایل ورودم به دانشگاه بود. پر از شور و هیجان بودم و دنبال فعالیت‌های مدنی و اجتماعی، اما این شور و هیجان خیلی دوامی نداشت. من ورودی سال 87 بودم و نیم‌سال دوم درس‌خواندنم به وقایع 88 و برخوردهای بعد از آن گذشت. اتفاقاتی که هنوز بعد از یازده سال، وقوعشان در من زنده است. آن روزها پر از سرخوردگی بودم. هیچ کاری به نظرم سرانجامی نداشت. انجام هر کار گروهی و تشکیلاتی به نظرم مسخره می‌آمد و دیگران هم بهتر از من نبودند، اما امیدوارتر چرا. یکی از دوستانم با همین امیدواری بیشتری که داشت، چندنفرمان را صدا زد که کاری برای مناطق محروم بکنیم.

نهضت قریشی‌نژاد عاشقانه کار و زندگی می‌کند

آشنایی من با انجمن دوستداران ادبیات کودک و نوجوان به صورت کاملا اتفاقی شکل گرفت. من در ابتدا به انجمن خواهر خانم قریشی نژاد، خانم بهجت قریشی‌نژاد می‌رفتم. هر وقت ایشان علاقه من را به کار کودک می‌دیدند می‌گفتند که تو باید به انجمن خواهرم یعنی انجمن دوستداران ادبیات کودک و نوجوان بروی و برای کار کودک ساخته شدی، اما من همت نکرده بودم. تا اینکه سال 1394 بر حسب اتفاق روزی برای شرکت در کلاس شاهنامه‌خوانی به انجمن رفته بودم که متوجه برگزاری جلسات ترویج کتابخوانی برای کودکان شدم. کلاس شاهنامه‌خوانی یک هفته درمیان شنبه‌ها برگزار می‌شد و آن شنبه‌ای که من به انجمن رفتم جلسات ترویج کتابخوانی در حال برگزاری بود. من از همان جا به نوعی مرید این جلسات و افراد حاضر در آن شدم و در هر برنامه آموزشی که انجمن دوستداران ترویج ادبیات کودک و نوجوان برگزار می‌کرد شرکت می‌کردم.