برچسب اصفهان زیبا

دود آتش حلوا پزان در چشم عالی‌قاپو

فضای جلوخان و حیاط ورودی کاخ عالی قاپو دودآلود و پر از همهمه است. دود از چوب‌های سوخته زیر دیگ‌های حلوا و کاچی پزان نذری برمی‌خیزد. بیست و یکم رمضان است و زنانی که چادرها را به کمر بسته و بالاسر دیگ، حلوا هم می‌زنند، در این اولین روز از اسفند سال یکهزار و سیصد و هشت خورشیدی، احتمالا کسانی هستند که از سرمای کشنده زمستان آن سال جان سالم به در برده، حالا به شکرانه زنده ماندن خود و خانواده‌هایشان، باقی‌مانده زغالی را که از قرار یک من، شش قران خریده بودند آورده‌اند تا روی آتشش حلوای نذری بپزند. خانم صفوی هم آنجاست، همان بانوی فاضله که حالا بیشتر از بیست مقاله در روزنامه اخگر منتشرکرده است و در مطلب پیشین، با همسرش که از مبارزان مشروطه‌خواه اصفهان بود، آشنا شدیم.

مردی با ایده‌هایی فراتر از زمان خویش

علیرضا شهریاری، طراح گرافیک و استاد دانشگاه از فعالیت‌های هوشنگ عدیلی در حوزه تبلیغات می‌گوید.علیرضا شهریاری در ابتدای صحبت‌هایش مرحوم هوشنگ عدیلی را شخصیتی پیشرو در عرصه تبلیغات معرفی می‌کند و اظهار می‌دارد: «ایشان را باید در ظرف زمان خودش ببینیم، در عصری که امکانات بسیار محدود و فعالیت تبلیغاتی بسیار سخت بود. همانگونه که واقف هستید مخاطب‌شناسی و تشخیص اینکه تبلیغات کجا، چه زمان و چگونه ارائه شود تا بهترین و بیشترین تأثیر را در ذهن مخاطب داشته باشد، یکی از ارکان مهم استراتژی تبلیغات به‌شمارمی‌رود.

به بلندای یلدا

به قول استاد ژاله آموزگار، «در شب یلدا که شب کارزار روشنایی و تاریکی است، کسی نمی‌خوابد؛ ایرانیان گرد هم می‌آیند تا به نیروی عشق و نیروی مهر، به نور دل بدهند و به جنگ سیاه‌ترین و شوم‌ترین شب سال بروند. خوراکی‌های شب‌چره را بر سفره کرسی می‌گسترانند و تا صبح شعر می‌خوانند، قصه می‌گویند، فال حافظ می‌گیرند و بیدار می‌مانند تا بیداری آن‌ها کمکی باشد هرچند اندک به فرشته پیمان،‌ فرشته راستی و فرشته نظم. همه نگران و منتظرند تا نتیجه این کارزار را با دمیدن صبح و دیده‌شدن نخستین فروغ، جشن بگیرند.»  این شب پرخاطره برای ما ریشه در تاریخ و فرهنگ غنی‌مان دارد که باید آن را بجوییم و فلسفه‌اش را دریابیم؛ چون در این روزهای سخت بیشتر از هرزمان دیگری به یاری ما می‌آید.

یلدای دیروز و تکنولوژی امروز

یلدا طولانی‌ترین شب سال است. نماد امید و اینکه بالاخره حتی بعد از این همه سیاهی و مدت طولانی نور و روشنایی می‌آید و پیدا می‌شود؛ ولی وقتی تنهایی و دور از همه، این زمان بیشتر می‌شود، طولانی‌تر و شاید وهم انگیزتر. به خاطر همین است که طبق عادات و رسوم، ما ایرانی‌ها دور هم جمع می‌شویم. همدیگر را می‌بینیم و برای اینکه زمان طولانی طی شود و احساس نشود، برای هم قصه و شعر می‌خوانیم و سرگرم می‌شویم.

یلدا هنوز کرج است

زنگ مدرسه نیم ساعت زودتر به صدا در آمد. بعد از ظهری بودم. شب یلدا بود. مغازه‌های اطراف مدرسه مملو از جمعیت بود. یکی شیرینی به دست خارج می‌شد، یکی آجیل به دست. مرد میان‌سالی با هندوانه‌ای بزرگ در یک دست و پاکتی انار در دست دیگرش از کنارم گذشت. دو سه بار پاکت‌ها را به زمین گذاشت و کش و قوسی به خود داد و دوباره به راه افتاد. لبوفروشی در گوشه خیابان داد می‌کشید: «لبو دارم، لبوی داغ». ظرف لبو را روی گاری گذاشته بود و مرتب با ملاقه‌ای در دست آب خوش‌رنگ لبو را رو آن‌ها می‌ریخت. چه برقی می‌زد! چقدر دلم لبو می‌خواست!