دیگری 1388
پسري همراه مادرش در يك روستا زندگي مي كند. او كه پدرش را از دست داده،ناچار است همراه با مردي كه به زودي ناپدري اش مي شود به تهران سفر كند. در تهران براي آنها اتفاق هاي مختلف مي افتد...
پسري همراه مادرش در يك روستا زندگي مي كند. او كه پدرش را از دست داده،ناچار است همراه با مردي كه به زودي ناپدري اش مي شود به تهران سفر كند. در تهران براي آنها اتفاق هاي مختلف مي افتد...
بهمن فرجامي فيلمسازي است كه پس از سال ها دوري از فيلمسازي مي خواهد به سفارش تلويزيون ژاپن فيلم مستندي درباره آداب و رسوم پس از مرگ در ايران بسازد. او در سالروز مرگ همسرش به بهشت زهرا مي رود و در راه زن جواني را سوار مي كند و زن جنين بچه اي مرده را در ماشين جا مي گذارد. در بهشت زهرا معلوم مي شود كه در گور كناري قبر زنش (كه متعلق به اوست) كس ديگري را خاك كرده اند. او به سراغ وكيلش مي رود تا اين امور را رفع و رجوع كند. بعد باخبر مي شود كه دوست نويسنده اش ـ امير ـ به طرز مشكوكي گم شده و براي يافتنش به سردخانه بيمارستاني مي رود. اين دوست بعدتر پيدا مي شود و موقتاً خيال فرجامي راحت مي شود. مقدمات فيلم مستند ـ كه حالا عملاً تبديل به فيلمي درباره مرگ خودش شده ـ ادامه مي يابد؛ خريدن ترمه، سفارش حجله، و انتخاب بازيگران. فرجامي به مادرش نيز كه دچار آلزايمر شده سرمي زند و برايش قصه مي خواند. در اين ميان خبر مرگ دوست نويسنده اش باعث ايست قلبي او مي شود. پس از آن تصميم مي گيرد قرار فيلمبرداري را لغو كند. فردا صبح فرجامي از خواب برمي خيزد و درمي يابد كه مرده و همه بستگان و گروه فيلمبرداري براي اجراي مراسمي (به قول او) بدسليقه آمده اند. تلفن زنگ مي زند؛ پسر فرجامي كه خبر تولد نوه اش را مي دهد. مرگي در كار نيست، همه چيز كابوسي بيش نبوده است.
يارولي عموي باران كه تنها نگهدارنده وي و قيم او نيز بشمار مي آيد، پس از تعلل باران در مورد ازدواج، او را موظف به تصميم گيري و انتخاب همسر در مدتي معين مي كند. باران كه در مدت تعيين شده موفق به انتخاب همسر نشده است مورد توجه و علاقه برزو جوان تعميركار قرار مي گيرد. يارولي از علاقه برزو نسبت به باران مطلع مي شود و با به را ه انداختن تعميرگاهي كوچك در قسمتي از خانه وي را به ازدواج با باران ترغيب مي كند. از سوي ديگر آريو شمس با فريب دادن باران و وعده خروج از كشور نظر باران را نسبت به خود جلب كرده و تصميم به ازدواج با او مي گيرد. باران توسط دو تن از مشتريان برزو بنام هاي داريوش و ارشك پي به فريبكاري آريو برده و سرانجام با برزو ازدواج مي كند.
گلين خانم، سوگلي ناصرالدين شاه از توطئه هاي انگلستان و ايادي اش با خبر مي شود و درصدد خنثي كردن توطئه برمي آيد. از طرفي آقاخان نوري، ميرزا هاشم (همسر پروين خواهر شاه) را مجبور مي كند تا همسرش را طلاق بدهد چرا كه او به پروين علاقه دارد. ميرزا هاشم از ترس به سفارت انگليس پناهنده مي شود. در اين بين تلاش هاي گلين خانم براي خروج ميرزا هاشم از سفارت و جلوگيري از طلاق خواهر در كنار توطئه سفير انگليس براي مسئله هرات، سوء ظن شاه را نسبت به گلين خانم برمي انگيزد. او بالاخره زماني كه شاه مي خواست گلين را به جرم خيانت گردن بزند، از توطئه سفير انگليس و آقاخان نوري مطلع شده و در مي يابد كه گلين وفادارترين يار شاه است.
داستان فیلم دربارهٔ یک خانواده است که هر کدام از اعضای آن در یک نقطه دنیا مشغول هستند. بیژن امیری معاون یک کاندید انتخاباتی ریاست جمهوری است که در آستانه پیروزی به سر میبرد. همسر او مریم یک پزشک زیستشناس است که در قشم بر روی لاکپشتهای دریایی و بازگشت سی سال پس از تولد آنها برای تخم گذاری به زادگاهشان تحقیق میکند و سعی میکند جلوی انقراض آنها توسط مردم قشم را بگیرد. او به دلیل خیانت همسرش به وی، او را ترک کرده ولی به دلیل فرزندانشان از او طلاق نگرفتهاست. پسر آنها امیرعلی در آلمان تحصیل میکند و به کمک نوه پروفسوری که سی سال قبل برای لاکپشتهای قشم پلاک گذاری کرد سعی میکنند به مریم کمک کنند تا نسل لاکپشتها از بین نرود. دختر آنها سارا به همراه همسرشدر دبی زندگی میکند که در آستانه جدایی از همسرش است و میخواهد با کمک پدرش به کانادا مهاجرت کند. پدر بیژن یک سرهنگ بازنشسته نیروی دریایی است که در آلمان به تنهایی در کشتی خود زندگی میکند. اما داستان زمانی جدی میشود که بیژن و همکارانش در انتخابات شکست میخورند و بیژن دچار عارضه مغزی میشود. این بهانه ای میشود تا مریم او را به پیش خود در قشم و به فضایی دور از سیاست منتقل کند.
چهار دانشجو به نامهای آذر ( بهاره افشاری ) ، روزبه ( حامد کمیلی ) ، ترانه ( چکامه چمن ماه ) و کامی ( هادی دیباجی ) قصد دارند تا هرطور که شده پایان نامه ایی را به دست استاد بهرامی ( محمدرضا شریفی نیا ) برسانند. اما هنگامی که این چهار دانشجو در یک روز استاد بهرامی را تا منزلش تعقیب می کنند تا بتوانند امضایی مهم از او بگیرند ، متوجه می شوند که استاد بهرامی در یک تشیلات مخفی برای براندازی نظام فعالیت می کند و این در حالی است که پای این 4 دانشجو نیز به این جریان باز شده است و حالا آنها باید خود را از این منجلاب خارج کنند.
آصف، رضا، سعيد و فرامرز چهار سرباز هستند كه يك روز جمعه به ديدن خانواده هايشان مي روند رضا در مراسم ختم مادرش متوجه مي شود كه خواهرش به جرم قتل همسرش زنداني شده و به پدرش نيز دختري را صيغه كرده است. آصف كه از خانواده اي مرفه است، مي فهمد كه خواهرش نقره، از عشق استادش به اعتياد روي آورده. فرامرز كه خواننده است به استوديو مي رود و اثر تازه اش را مي خواند. سعيد كه اهل سياست است و سوداي رفتن به خارج را دارد در روزنامه مي خواند كه سه همراهش در سفر قاچاقيشان به خارج كشته شده اند. دوست سعيد هم مورد تجاوز قرار گرفته و دست به خودكشي زده، و حالا سعيد است كه با برخورد معقول خود مي تواند تحمل اين ننگ را براي او آسان تر كند. آنها تصميم مي گيرند انتقام خود را از مهرداد كه به خاطر عشقش به نقره، استاد او را كشته و نقره را معتاد كرده بگيرند و براي اين كار چماق هايي تهيه مي كنند. سپس همراه سرگروهبانشان به كشتارگاه مي روند و و مهرداد و افرادش را به باد كتك مي گيرند و حالا مي توانند با خيالي آسوده به سربازخانه بازگردند.
ماجرای خانم دکتر جوانی به نام هستی فرازمند در بیمارستان کار می کند و قرار است با نامزدش که دکتر زنان و زایمان است ازدواج کند ولی وقایعی بسیار غیر معمول برایش اتفاق می افتد دست آخر دکتر , تو زرد از آب در می آید و در یک حادثه کشته می شود و خانم دکتر با جناب سروان مامورپرونده ازدواج می کند !