برچسب اصغر بیچاره

ای ایران 1368

در بحبوحه ي انقلاب گروهبان مكوندي به ماسوله مي رود و مردم را آزار مي دهد. او براي آن كه منطقه ي تحت نفوذش از شهرهاي ديگر كم نياورد حكومت نظامي اعلام مي كند. كسبه ي بازار، معلم ها و دانش آموزان مدرسه با او مقابله مي كنند و فرزندش را مي آزارند. همزمان با فرار شاه از كشور به پاسگاه تحت فرماندهي او كه جشني به بهانه ي ارتقاي درجه ي مكوندي در آن برپا است، هجوم مي برند و بساطش را به هم مي ريزند.

زیستن 1380

فيلم روايتي است از واپسين روزهاي زندگي پيرمردي كه با قديمي ترين لوازم عكاسي در پارك ملي شهر، به كار عكاسي مشغول است. پيرمرد عكاس تمام عمرش را گويي در پي كشف راز گمشده اي است و در هر گوشه و كنار و زواياي پنهان ذهنش خاموش و لب بسته در جست و جوي آن است.

افسانه دو خواهر 1373

«ماهرخك» و «گلابتون» دو خواهر هستند. آنها ضمن فرار از يك عروسي اجباري وارد جنگل مي شوند و در جستجوي جواني بر مي آيند كه مي تواند نجاتشان دهد. اما پيش از آنكه جوان را پيدا كنند، در دام يك شكارچي پير و مكاري مي افتند كه قصد دارد آنها را شكار كند. براي رهايي از اين دام هر يك از آنها بايد به خاطر ديگري از خود بگذرد...

دم صبح 1384

«منصور» که برای گشودن دروازه هایی تازه برای آینده و رفع تنگناهای مالی اش، در جستجوی شغل مناسبی به تهران آمده است، براثر اتفاق در منازعه ای درگیر و مرتکب قتل می شود. مطابق قانون، او محکوم به قصاص نفس است... منصور هیچ یار و آشنایی برای جلب رضایت والدین مقتول ندارد و در عین حال فاقد توان پرداخت دیه است، پس باید اعدام شود... در روز اعدام، منصور به پای چوبه دار آورده می شود، اما اولیای دم به علت فوت یکی از بستگانشان در مراسم حاضر نمی شوند و بدین ترتیب اعدام « منصور» به چهل روز بعد موکول می شود. در این چهل روز، «منصور» به تحلیل احوال خود می پردازد که نهایتاً به تجربه ی سلوک معنوی اش می انجامد...

مزاحم 1380

نيما دادگر و همسر جوانش غزل در حال بازي در يك فيلم هستند. تلفن هاي مشكوك زيادي باعث ناراحتي نيما و غزل مي شود. مزاحم به نيما مي گويد كه او قاتل همسر سابق نيما است و حالا قصد دارد غزل را بكشد. مزاحمت ها با صداي يك زن است و به همين خاطر شك و ظن غزل تحريك مي شود و نيما و غزل با هم درگير مي شوند. بالاخره نيما دختر مزاحم را پيدا مي كند و اتاق او را پر از عكس هاي خود مي بيند و در حضور غزل با مزاحم روبرو مي شود، ولي در آنجا مي فهمند كه او در واقع پسري است كه دوست سابق غزل بوده و حالا مي خواهد انتقام عشق از دست رفته اش را بگيرد. نيما اسلحه ي او را نابود مي كند و همه چيز به خوبي خاتمه مي يابد.

شکلات داغ 1388

يك كافي شاپ با مشتري هاي ثابت و هميشگي اش توسط جواني اداره مي شود. ورود يك زن جوان به اين كافي شاپ دنج و آرام همه چيز را دستخوش تغييراتي مي كند كه...

چهره 1374

مهندس فريدون بهنام بعد از دوازده سال از آمريكا به ايران آمده و بطور اتفاقي دوست قديمي اش مجيد قانع را مي بيند و در ميهماني هاي مجيد و دوستانش شركت مي كند و بعد از چند بار رفت و آمد با خانواده ي دوستان مجيد، از ثريا دختر سرهنگ مودت خواستگاري كرده و مراسم عقد را برگزار مي كنند. بهنام قصد مجتمع سازي در خارج از تهران را دارد و از مجيد، سرهنگ مودت و دوستانشان ماشاءالله خلفي و استاد اكبر و طغرل مي خواهد كه در اين سرمايه گذاري شركت كنند و آن ها هم به اتفاق همسرانشان همه ي اموالشان را پول نقد كرده و تحويل مهندس بهنام مي دهند، اما فرداي آن روز مطلع مي شوند كه بهنام تمامي پول ها را برداشته و هيچ نشانه اي از خود باقي نگذاشته است تا اينكه بهنام با ثريا تماس مي گيرد و از او مي خواهد كه با هم به خارج از كشور بروند اما ثريا قبول نمي كند و فريدون بهنام پول ها را به صاحبانش برمي گرداند.

حکم 1384

سهند ، محسن و فروزان در یک شب بارانی به خانه مهندس کاظم حمله می کنند و خانه را می دزدند و او را زخمی می کنند. آنها تصمیم می گیرند فروزان را از ایران به کشور دیگری فراری دهند. آنها برای گرفتن گذرنامه جعلی برای فروزاننده به دنبال رضا می روند. اما مشکلات از زمانی آغاز می شود که سهند و فروزان شروع به اختلاف نظر با یکدیگر می کنند.