هرم گرما می خورد توی صورت و آفتاب تند تیر ماه شاخه و شانه می کشد، صدای بوق ممتد در شهر پیچیده است ؛ خیابانهای باریک و پرترافیک، پر از ماشینهایی که بیصبرانه پشت سر هم چسبیدهاند. در میان انبوهی از خودروها آن ماشینِ سالخورده کمی جلوتر تزمر می کند ، رنگِ بدنه، زیر آفتاب سوزان از بین رفته است . درها به سختی باز میشوند موتورِ از نفس افتاده را روشن می کند ، کیلومترشمار اما در جای خود ثابت مانده است. صدای تق تقهای فلزی و نالهای ممتد از زیر کاپوت به گوش میرسد. صندلیهای پارچهای و فرو رفته خبر از سالها نشستن دارد.