برچسب احمد نجفی

برخورد 1370

سعيد فرزند يك خانواده متمكن در يك حادثه رانندگي باعث مرگ مردي مي شود و مي گريزد. پليس از روي نشانه اتومبيل، پدر سعيد را به اتهام قتل دستگير مي كند. وقتي موضوع روشن مي شود سعيد به جاي پدر روانه زندان مي شود. كوشش پدر سعيد براي جلب رضايت همسر و برادر مقتول بي نتيجه است، تا اين كه بيماري كليه همسر مقتول موجب مي شود كه علي، پسر عموي سعيد كه به دختر عمويش علاقه مند است، يكي از كليه هايش را به زن ببخشد و ماجرا را به خوشي فيصله دهد. پس از اين ماجرا برادر مقتول با همسر برادرش و علي با دختر عمويش ازدواج مي كنند.

هتل کارتن 1375

بهرام اديب قهرمان سابق واليبال، پس از سالها دوري از وطن براي ديدن سعيد تنها فرزندش به كشور باز مي گردد. هما همسر سابق بهرام در مركز فني ارتوپدي هلال احمر كارشناس امور بازپروري است. بهرام در ملاقات با هما پي مي برد كه سعيد بر اثر نوعي سرخوردگي و پريشاني از خانه گريخته است. آنها براي يافتن سعيد سفري را در شهر آغاز مي كنند. بهرام طي اين سفر به مفهوم تازه اي از زندگي، عشق، وطن و... دست مي يابد.

صدای سخن عشق 1379

الهام كه دانشجوي رشته علوم اجتماعي است، در مورد معضلات اجتماعي تحقيق مي كند. او به طور اتفاقي با جمشيد آشنا مي شود و متوجه مي شود كه خود جمشيد موضوع خوبي براي تحقيق اوست. جمشيد كه پسر يك كارخانه دار معروف است، حاصل ازدواج موقت است. مادر جمشيد هنگام به دنيا آوردن او از بين رفته و خشايار لطفي، پدرش، او را از خود طرد كرده و با همسر و دختر و پسرش، آرمان زندگي مي كند. شبي عده اي ناشناس به آرمان (برادر خوانده جمشيد) حمله مي كنند و پدر از جمشيد مي خواهد كه آن ها را پيدا كند. جمشيد در پي خواسته پدر بطور اتفاقي متوجه مي شود كه اسفنديار رقيب پدر مواد فاسد و نامرغوب را با مواد اوليه كارخانه مخلوط مي كند. اسفنديار براي آزار خشايار لطفي او را به كارخانه خود دعوت مي كند اما جمشيد و الهام با كمك دوستان خود به كمك پدر مي روند و پليس را نيز وارد ماجرا مي كنند و نهايتاً اسفنديار دستگير مي شود. در ضمن جمشيد و الهام به يكديگر علاقمند مي شوند.

سایه روشن 1380

در سواحل بندر انزلي، جسد زن مسني پيدا مي شود. كارآگاه علوي عكسي از جسد پيدا مي كند كه شماره تلفن خودش و كافه ي مهتاب پاتوق هميشگي او پشت آن نوشته شده است. با پيگيري مشخص مي شود كه نام مقتول پري بوده كه براي دربندي، رئيس باند خلافكار شهر كار مي كرده. همچنين علوي در مي يابد كه نام اصلي مقتول ژانت بوده و چون قصد افشاي باند دربندي را داشته به قتل رسيده است. در همين اثناء، همسر علوي كه سال ها پيش فوت كرده به سراغ او مي آيد. هرچند در ابتدا حضور او غير باور است اما كم كم علوي زندگي جديدي را با او آغاز مي كند. در سالگرد تولد علوي در جشني كه همه ي اقوام و آشنايان متوفي از جمله ژانت جوان حضور دارند، ژانت به عشق علوي اعتراف مي كند. جسد علوي صبح روز بعد با لبخندي بر لب در تختخوابش پيدا مي شود.

جایی دیگر 1381

جمعي از چند زن و مرد جوان در خانه اي ويلايي در يك جزيره در حال احضار ارواح هستند. معلوم مي شود آن ها در انتظار مهاجرت مخفيانه از جزيره به كشوري ديگرند. دامون خبرنگاري است كه پيش از اين در جبهه ي جنگ بوده، اما حالا سر از آن گروه در آورده و پيچيدگي هاي ذهني خود را دارد. رها نيز دختري است كه مسافرت گروه را دچار مخاطره كرده، چون باردار است ولي معلوم نيست كه با بودن اين بچه و نبودن پدرش چه اتفاقي در انتظار اوست، در عين حال كه او بر خلاف آدم هاي ديگر گروه كه مي گويند بچه را بايد از بين برد، مي خواهد بچه اش متولد شود. اورنگ عضو ديگر اين گروه بيمار دوجنسيتي است و مي خواهد براي مداوا به انگلستان برود. ايلا هم كه نوازنده ي راك و خواننده است، معتقد است در ايران هيچ وقت جدي گرفته نشده و حالا قصد دارد با مهاجرت در كشوري ديگر به خواننده اي معروف تبديل شود. غزل نيز نامزد اوست كه به خاطر اختلافي كه با خانواده اش دارد و مخالفت آن ها با ازدواج شان، مي خواهد پنهاني به خارج بگريزد. تارا نيز كه زني ميان سال است در خارج حقوق مي خوانده اما با آمدن به ايران و ازدواج با محمود دچار آشفتگي و سردر گمي شده و در پي آشنايي با مهندس طاوسي تحت تأثير حرف هاي او مصمم به مهاجرت مي شود. طاوسي آدم مرموزي است كه به واسطه ي آشنايان و نفوذي كه دارد، دست به هر كاري مي زند و از جمله قرار است ترتيب مهاجرت اين گروه را بدهد. بحث بر سر ماندن بچه ي رها يا از بين بردنش بالا مي گيرد و حالا كه ميان دامون و رها ارتباط روحي پيدا شده دامون ابراز علاقه مي كند تا از رها و كودك او نگه داري كند. در حالي كه فقط چند ساعت به سفر آن ها مانده، ميانه ي تارا و طاوسي به هم مي خورد، تارا مي رود. ايلا و نامزدش نيز پس از درگيري لفظي پي به اين مي برند كه انتخاب مناسبي براي هم نبوده اند و ميانه شان به هم مي خورد. در آخر تنها كسي كه سوار لنج مي شود و مهاجرت مي كند اورنگ است. در پايان فيلم ظاهراً همه ي آدم هاي فيلم در حالي كه لباس سفيدي بر تن دارند. در دشتي سرسبز و رو به دوربين لبخند مي زنند.

بیوگرافی احمد نجفی و همسرش و فرزندانش +عکسها و گفتگو

احمد نجفی متولد سال 1327 در خرمشهر می باشد و اصالتا اهل استان خوزستان است و هم اکنون 69 سال سن دارد.تحصیلات : وی لیسانس اقتصاد از دانشگاه وودبری لس آنجلس آمریکا می باشد.منبع  : آریا پیکسبرای مشاهده کامل مطلب…

کمکم کن 1377

شولان صاحب يك دامداري، چنان عرصه زندگي را بر دامپزشكي جوان به نام حبيب تنگ مي كند كه او وادار به خودكشي مي شود. شولان براي سرعت دادن به نابودي حبيب، دختري به نام نيلوفر را ـ كه پدرش با شولان آشنا بوده و پس از مرگ والدينش با خواهران كوچكترش زندگي مي كند ـ به سراغ حبيب مي فرستد. نيلوفر كه سوداي خواننده شدن در خارج از كشور را در سرمي پروراند، در ازاي گرفتن ويزا از شولان براي نابود كردن حبيب (كه مداركي را نيز عليه دامداري شولان در اختيار دارد) وارد ميدان مي شود، اما پس از گرفتن مدارك از حبيب، آن دو به يكديگر علاقمند مي شوند. از طرفي شولان وقتي درمي يابد دخترش مهتاب با جواني به نام رفيعي آشنا شده و آن دو قصد ازدواج دارند، رفيعي را به شدت كتك مي زند و مهتاب را از ديدار با او منع مي كند. حبيب، رفيعي و سياوش ـ دوست مشترك آن ها كه همكارش در آهنگري توسط برادرزاده شولان به نام فيضي به قتل رسيده ـ به سراغ شولان مي آيند و با او درگير مي شوند. شولان در پي گرفتن انتقام مرگ دخترش، رفيعي را از طبقه بالاي پاساژ به پايين پرتاب مي كند. فيضي هم به كمك شولان مي آيد، اما حبيب و نيلوفر مي گريزند و شولان و فيضي آن دو را تا شهربازي تعقيب مي كنند. فيضي از بالاي سفينه شهربازي به پايين پرتاب مي شود و حبيب و نيلوفر شولان را كه مجروح است، در باغ وحش به حال خود رها مي كنند.