برچسب احمد آقالو

مهر خاموش 1381

داستان سریال مهر خاموش به روایت زندگی یک خانواده در دو دهه از زندگی شان می پردازد. دهه ی اول به ماجرای ازدواج پدر و مادر خانواده به نام مسعود با بازی علی دهکردی و پریسا با بازی آتنه فقیه نصیری اشاره می کند که هر دو دانشجوی رشته پزشکی هستند و علارغم وجود اختلاف های بسیار هم از بعد مالی و طبقه ی اقتصادی و هم از بعد فرهنگی خانواده هایشان، با یکدیگر ازدواج کرده و صاحب دو فرزند به نام های مهران و مینو می شوند. داستان ادامه دارد تا اینکه جنگ بین ایران و عراق آغاز می شود…

مسعود به عنوان یک پزشک، در خصوص اتفاقات جبهه و جنگ احساس مسئولیت می کند و تصمیم می گیرد برای درمان رزمنده ها به جبهه برود. در مقابل آقای فتاحی، پدر پریسا که شخص ثروتمندی است، تلاش می کند پریسا را از ایران خارج کند. نهایتا پریسا تحت فشار پدرش، علارغم مخالفت مسعود تصمیم می گیرد از ایران خارج شود و همین باعث می شود این دو نفر از یکدیگر طلاق بگیرند…

خرده ستمگران 1387

داستان ۱ :
سارا(بهار کاتوزی) که در یک شرکت منشی است، پس از یک درگیری با رئیس خود در محل کار به شکلی سهوی موجب کنده شدن یک لوله‌ی بخاری و مرگ رئیس، آقای سالمی(احمد ساعتچیان) می‌شود. او پس از این اتفاق به سراغ همسر رئیس(فرشته سرابندی) رفته و به دست داشتن در مرگ سالمی اعتراف می‌کند. زن-که خود زمانی منشی سالمی بوده- ابتدا به سارا سیلی می‌زند و او را ویران‌کننده‌ی زندگی‌اش می‌داند، اما پس از گذشتن چند لحظه و شنیدن صحبت‌های سارا از او می‌خواهد که همه‌چیز را از ابتدا تعریف کند تا او بتواند «با لذت شرح حقیر شدن مردش را بشنود.». سارا که دیپلم ماشین‌نویسی و کاردانی مدیریت داشته و در پی شغل است، در وضعیت اقتصادی نامناسب همراه با مادر و پدر بیمارش در جنوب شهر تهران زندگی می‌کند. کار دفتری برای سارا مشکوک است، چرا که از همان روز اول هیچ کس به این دفتر زنگ نمی‌زند و سالمی نیز از پاسخ دادن دقیق به او که «کار این دفتر چیست؟» سر باز می‌زند. پس از گذشتن چند روز، سالمی با مجبور کردن سارا به آمدن به خانه‌اش(و برقراری رابطه‌ی اجباری با او) حقوق او را هر روز بالا می‌برد و در برابر از او توقعاتی دارد-مانند پوشیدن لباس‌های شب در محل کار، و یا صرف ناهار روز در رستوران با او. سارا به دلیل نیاز به پول و شرایط سخت پدرش ناچار به پذیرفتن هر چیز است. سالمی در تمام هفته با سارا صحبت نمی‌کند. تنها او را با خود به رستوران، و بر سر ویلای نیمه‌کاره‌ی خود در یک جاده‌ی کوهستانی می‌برد. در پایان هفته، سالمی با پرداختن پول هنگفتی به سارا از او درخواست می‌کند تا به همراه وی به عنوان یک مأموریت به دبی برود. سارا مسئله را با مادرش در میان می‌گذرد و این موضوع سبب بدبینی مادر می‌شود. روز آخر هفته، سارا در اداره است و خبر موافقت خود با سفر دبی را به سالمی می‌دهد که ناگهان تلفن زنگ می‌زند. مادر سارا به او خبر می‌دهد که پدرش سکته کرده؛ و سارا با حقوق سفر دبی هزینه‌ی بیمارستان را پرداخت می‌کند. مادر که مشکوک شده روز بعد با تعقیب سارا به محل کار او می‌رود و از شغل حقیقی او مطلع شده، رنجیده اداره را ترک می‌کند. سارا به سراغ سالمی می‌رود و از او درخواست استعفا می‌کند. سالمی که دراز کشیده با تحقیر پولی را به عنوان دستمزد جلوی او پرتاب می‌کند. سارا بعد از پرتاب و پخش اسکناس‌ها در اتاق، از در خارج می‌شود و در میانه‌ی راه با علم به این که درها و پنجره‌ها بسته‌اند به لوله‌ی بخاری تنه می‌زند. سارا روایت داستان را به پایان می‌رساند و در تاریکی شب از ماشین همسر سالمی-که تا پایان گفتگو در حال تحقیر و تهدید او بوده- پیاده می‌شود و با چتری که از دفتر «سالمی» برداشته زیر باران راه می‌رود.

داستان ۲:
پروانه(بهناز جعفری) پس از مرگ همسر اولش بر اثر اووردوز مواد تزریقی، با مردی (حمیدرضا آذرنگ) ازدواج کرده است که یک رستوران را اداره می‌کند و از ازدواج پیشین خود یک فرزند دارد، دختری ۸-۹ ساله. دختر از همان ابتدای ازدواج با نامادری‌اش بنای ناسازگاری می‌گذارد و از هر فرصتی-خرابکاری در غذای رستوران، ویران کردن وسایل منزل و ضرب و شتم پروانه- برای آزار و تهمت بستن به او استفاده می‌کند. با وجود بی‌گناهی پروانه، تهمت‌های دختربچه توسط پدرش پذیرفته می‌شوند و پدر از پروانه درخواست طلاق می‌کند. پروانه روستا را ترک می‌کند.

داستان ۳:
اسفندیار(مسعود سخایی)-که در ۴۰ سالگی زندگی ناموفقی دارد و همسرش مدام او را تحقیر می‌کند- قصد جدا شدن از همسرش را دارد. او در آستانه‌ی جدایی کودکی خود را به یاد می‌آورد:
اسفندیار ۸ ساله هر روز در مسیر رفتن به مدرسه مورد آزار و تعرض پسری بزرگتر از خود قرار می‌گیرد. او در ابتدا با پسر آزارگر همراهی می‌کند، اما پس از چند مدت تحقیر را تاب نمی‌آورد و پسربچه‌ی آزارگر را در چاهی می‌اندازد. پس از سه روز، پیکر پسر را از چاه بیرون می‌آورند. او که در اثر سقوط فلج، و در اثر شوک ناشی از حادثه به یکباره پیر شده است پس از چند روز می‌میرد. اسفندیار تا پایان عمر ترومای ناشی از مرگ پسر آزارگر را تحمل می‌کند و بر اثر آن رنج می‌کشد...

داستان ۴:
یک داستان کوتاه درباره‌ی کودک‌آزاری که نقیض و وارون داستان ۲ است.

داستان ۵:
گلاب و یوسف(فلامک جنیدی و احمد آقالو) زن و مردی فقیر و مهاجراند در تهران زندگی سختی را می‌گذرانند. یوسف که نگهبان یک شرکت است، در جریان یک سرقت-حاصل تبانی چند کارمند و شرکت رقیب- متهم شناخته شده و با این وجود که تنها شاهد یک صحنه بوده، به اتهام قتل و سرقت به ناحق محکوم به مرگ می‌شود. گلاب و یوسف در کنار مزار آشنایی خودکشی می‌کنند.[۴]

داستان ۶:
پسربچه‌ی یتیمی(فرخ انصاری) که در یک مکانیکی بین‌راهی کار می‌کند(و وظیفه‌اش میخ پاشیدن در جاده و تعویض تایر ماشین‌هاست) همیشه مورد سرکوب و تعرض صاحب کار خود قرار گرفته است. اما او تمامی آزارها را تحمل می‌کند، تنها به امید ساختن یک هواپیما. او با جمع‌آوری حقوقش هر روز قسمت جدیدی را به هواپیما اضافه می‌کند. در بار اول امتحان، هواپیما نابود می‌شود. اما سرانجام، پسر هواپیما را می‌سازد. هواپیمایی که قدرت پرواز ندارد و در بهترین حالت ممکن تنها می‌تواند مانند موتور در جاده با سرعت آهسته حرکت کند.

داستان ۷:
زینت(الیکا عبدالرزاقی) به بیماری سرطان مبتلا است و زندگی‌اش چندان دوام نخواهد داشت.

داستان ۸:
گلکو(بهار کاتوزی) دختری است ۲۲ ساله که تمام اعضای خانواده‌ی خود را در زلزله از دست داده است. تنها سرگرمی او نوشتن ترانه و خواندن ترانه‌هایش در رادیوی شب است و درآمد او، از طریق ریسندگی در یک کارگاه. او در دفاع از خود در برابر یک متجاوز، او را از پله‌ها به پایین پرتاب می‌کند و به جرم قتل زندانی می‌شود. او پس از تحمل دوره‌ای حبس از زندان آزاد می‌شود و در آزادی، حکایتش را برای مردی(احمد ساعتچیان) روایت می‌کند که خواستگار اوست. مرد شجاعت او را می‌ستاید و از او درخواست ازدواج می‌کند.

داستان ۹:
مرد(رامین ناصر نصیر) و همسر نابینایش(الیکا عبدالرزاقی) زندگی آرامی دارند. تا جایی که مرد به بحران عدم قطعیت بر می‌خورد که آیا همسرش زنده است یا نیست؟ بیناست یا نایبنا؟ اصلا وجود دارد یا ندارد؟

داستان ۱۰:
تمامی شخصیت‌های داستان‌های گذشته سوار یک تاکسی می‌شوند که راننده‌اش-یوسف اکرمی-(مجتبی رستگار)، با رنج زندگی خود را می‌گذراند... آن‌ها در برابر یوسف به خرده‌جنایت‌های خود اعتراف می‌کنند.

سلطان و شبان 1362

پادشاهی کوته اندیش و خوشگذران و ستمگر روزی در شکارگاه خود در زمان شکار و خوشگذرانی با پیرمردی فرزانه و پیشگو روبرو میشود که پیشگویی افتها و دشواریهایی را میکند که در زمان نمایان شده از ماه بر سر پادشاه فرود خواهند آمد. خوابگزار بزرگ با شناختن پیرمرد فرزانه و پیشگو (که روزگاری استاد وی بوده)، درمیابد که این پیشگویی را باید راست دانست. پادشاه از این داستان هراس کرده و در بستر بیماری می‌افتد. وزیر والا جاه، شهبانو و خوابگزار والاجاه، راه‌چاره این گرفتاری را جایگزین کردن کس دیگری به جای پادشاه می‌دانند تا ک گزند بگذرد. پس شبان ساده‌دلی که همانندی اشکار و باورنکردنی به پادشاه دارد را پیدا کرده و به بهانه و نیرنگ نشاندن همای نیکبختی بر شانه او، شبان را به کاخ آورده و ردای پادشاهی بر او می‌پوشانند و پادشاه را نیز در جامهٔ شبانی به ده او می‌فرستند. تلخک و دوست دبیزش که اگاه از دگرش رفتار پادشاه شده‌اند، به جستجوی راستی می‌پردازند و تلخک جانش را در این راه از دست می‌دهد. دبیر که به نام و نشان درست پادشاه نو پی برده است او را از چگونگی رویداد اگاه می‌سازد و با هم برنامه و نیرنگی برای از میان برداشتن درباریان و رهایی زندانیان پی ریزی می‌کنند. وزیر والاجاه کشته می‌شود، شهبانو خودکشی می‌کند،زمامداران لشکری، کشوری، گنجینه داری و کارکنان درباری در سیاهچال زندانی می شوند و زندانیان رهایی می یابند. از سوی دیگر پادشاه راستگی ک به زندگی روستایی خو نگرفته در ده شیرزاد شبان کژکاری به بارآورده و پس از دریافت کتکی درست، به دست مردمان دهکده از ده رانده می‌شود. در این میان خوابگزار والاجاه مژده می‌آورد که آن روز شوم گذشته و جان پادشاه از افت و گزند در پناه مانده‌است.پادشاه و خوابگزار به کاخ بازمی‌گردند و دبیر به پیشواز وی می‌آید. پادشاه که از این رویداد یکه خورده و شگفت زده شده سراغ درباریان و همراهانش را می‌گیرد و پاسخ می‌شنود که همگی در سیاهچال هستند. سپس دبیر با لبخندی درهای تالار را گشوده و زندانیان رها شده از بند با تیغ‌هایی بران به سوی پادشاه می تازند. اینجاست که خواب و بوشاسپ پادشاه راست از اب درامده است.

هوای تازه 1375

جوانی (نصرا… رادش) که داماد سرخانه می‌باشد در خانه پدر زن خود با مشکلات عدیده‌ای روبه رو می‌شود. در هر قسمت از این مجموعه شاهد ماجرای تازه‌ای هستیم و …

از رئیس جمهور پاداش نگیرید 1387

یکی از مدیران ارشد به صورت کاملاً اتفاقی به سفر حج می‌رود و در این سفر اتفاقاتی برایش می‌افتد که ظاهرش خوشایند نیست، اما همه این اتفاقات ناخوشایند باعث می‌شود به معنا و مفهومی از سفر دست پیدا کند.

شهریار 1384

این مجموعه تلویزیونی پیرامون زندگی محمدحسین شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست. داستان این مجموعه تلویزیونی از سال‌ها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت می‌شود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم می‌گیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف می‌شود تا پایان دوره کودکی در این محل می‌ماند و در این سال‌ها با ابراهیم ادیب آشنا می‌شود مردی که بعدها در زندگی او تأثیر زیادی دارد.

یک مشت پر عقاب 1386

در پی درگذشت خواهر دوقلوی، امیرحسین دانشور فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت که در حال گذراندن خدمت وظیفه است،او به تهران فرا خوانده می شود. پدر او مهندس دانشور از مهندسان قدیمی شرکت ملی نفت که در اثر حادثه خودکشی دخترش سکته کرده و بستری شده است. امیرحسین پس از اتمام مراسم درست در شبی به تبریز برمی گردد که همان روز مردم تبریز طی اقدامی اعتراضی دفتر حزب رستاخیز را به اتش کشیده اند و ...