برچسب احمد آقالو

دادشاه 1362

دوست محمد بلوچ (دادشاه) در مخالفت با اصل چهار و مجريان آن در زاهدان يكي از حاميان اصل چهار به نام سردار دراني را به دار مي كشد . ژاندارم ها روستاي محل سكونت دادشاه را مي سوزانند و همسرش را به اسارت مي برند . دادشاه به پاسگاه حمله مي برد و يك گروه ارتشي را كه براي دستگيري او آماده شده اند تار و مار مي كند. پس از قتل كارول، مسئول اصل چهار در سيستان و بلوچستان، و همسرش دولت وقت به دليل بي كفايتي استعفا مي دهد. دولت جديد به كمك ايلوخان، كه دادشاه به او اطمينان مي كند، مذاكره را بهانه قرار داده، دادشاه را از پا در مي آورد.

تمام وسوسه های زمین 1368

پيرزني به نام ماه بانو به هنگام ترك روستاي زادگاهش به ياد مي آورد كه سال ها قبل دكتر سنجر، پس از اتمام تحصيلات پزشكي به روستا مي آيد تا درمانگاهي احداث كند. دكتر به ماه بانو، كه شوهرش را از دست داده، علاقه دارد اما ماه بانو به او روي خوش نشان نمي دهد. از طرف ديگر مقرب السلطان، بزرگ مالك روستا،‌ مي كوشد تا سنجر را به سوي خود جلب كند. او دختر عقب مانده اش را به ازدواج سنجر در مي آورد. با شيوع وسيع وبا مقرب السلطان فوت مي كند و مباشرش با اسناد و مدارك املاك و ثروت او مي گريزد. سنجر با احساس غبن روستا را ترك مي كند. ماه بانو پس از مرور اين خاطرات به راهش ادامه مي دهد.

پاتال و آرزوهای کوچک 1368

وحيد كه آرزوهاي ناممكني در سر مي پروراند با موجودي عجيب به نام پاتال كه از يك كره جغرافيايي بيرون مي آيد آشنا مي شود. پاتال به شرط آن كه وحيد اجازه بدهد او به سرزمين اصلي اش بازگردد مي پذيرد آرزوهاي ناممكن اما كوچك او را متحقق كند. او و خواهرش به جاي پدر و مادرشان در مي آيند و پدر و مادرشان به جاي آن ها و هر كدام وظايف ديگري را انجام مي دهند، اما در ساعاتي بعد او پشيمان از وضع پيش آمده از پاتال در خواست مي كند كه اوضاع را به روال گذشته برگرداند، پس از آن، با موافقت وحيد، پاتال غيب مي شود.

عبور از تله 1372

اسماعيل و ليلا و چند نفر ديگر به يك جواهرفروشي در بازار اراك دستبرد مي زنند، اما با حضور مأموران جواهرها در موقع فرار سارقان به داخل يك چاه مي افتد كه به قنات شهر منتهي مي شود. اعضاي گروه براي دست يافتن به جواهرها سيد موسي، مقني قديمي شهر، را با تهديد و تطميع و گروگان گرفتن پسرش وادار به همكاري مي كنند. داوود، كه نگران بيماري پدرش است، و دوستش يدالله مشكلاتي براي سارقان فراهم مي كنند. با وارد شدن استوار جلالي و ساير مأموران پليس به ماجرا، سارقان دستگير و سيد موسي و داوود نجات مي يابند.

مهره 1376

درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.

کودکانی ازآب و گل 1372

«كريم سرابي»، مشهور به كريم دوزن، اهل روستاي «سراب» و شكارچي با تجربه ي محلي، شصت سال پيش در موقع ازدواج مهريه ي همسرش را زيارت مكه تعيين كرده است. اما در طول اين همه سال موفق به سفر نشده اند. با آغاز جنگ كريم سرابي راهنمايي سربازان را به عهده مي گيرد، و به دليل حسن انجام وظيفه به او اعلام مي شود كه مي تواند به مكه سفر كند. كريم هنگامي كه به ميان دوستان و آشنايان خود بازمي گردد كه همسرش در بمباران شهر شهيد شده و او، طبق وصيت نامه ي همسرش، تصميم مي گيرد بقاياي استخوان هاي جسد همسرش را به طواف خانه ي خدا ببرد.

گاهی به آسمان نگاه کن 1381

هاتف روحي است كه از زندگي و زمان مرگ آدم ها خبر دارد. او در مقطعي از آسمان به زمين مي آيد تا اين بار با رفتن به آسايشگاهي كه جانبازان جنگ در آن سكونت دارند به زندگي و سرنوشت آنها بپردازد. بهمن، يكي از ساكنان آسايشگاه، كه جانباز و مبتلا به سرطان است، نوشتن آخرين كتابش را تمام كرده، اما براي چاپ آن با مشكل رو به رو است. او از دكتر آزمايشگاه كه متخصص پوست و زيبايي است كمك مي خواهد تا مجوز چاپ بگيرد. از سويي دكتر نيز كه در كار ساخت وساز و زدوبندهاي پنهاني با تاجري به نام فاضلي است، قصد دارد با كمك او يك مجتمع بزرگ زيبايي پوست تأسيس كند. فاضلي براي پيشبرد كارهايش سعي مي كند با دادن رشوه و وسوسه كردن رنجبر كه مسؤوليت واحد اعطاي وام و اعتبارات بانك را برعهده دارد، به اهداف خود برسد. هاتف كه مراقب همه چيز است مقابل چشم آنها نمايان مي شود و مي گويد تا ده دقيقه ديگر فاضلي خواهد مرد. فاضلي بعد از مرگش با اصغر كه روحي سرگردان است دنبال رسيدگي به امور اخروي خود مي رود و قرار مي شود بدهي هايي را كه دارد پس بدهد. روح پرستاري به نام هانيه كه در زمان جنگ با بهمن آشنا شده و قصد ازدواج با يكديگر را داشتند، دائم با بهمن است و از او مي خواهد دست از شعار دادن در كتاب هايش بردارد و به او بپيوندد. هاتف كه پيگير سرنوشت فاضلي است به مراسم ختم او مي رود. زماني كه نوبت به سخنراني رنجبر مي رسد مقابل چشمانش نمايان مي شود و او را وامي دارد تا برخلاف خواسته اش درباره زندگي واقعي و زدوبندهاي فاضلي بگويد و اينكه فاضلي از او خواسته تا همه دين ها و طلب هايي را كه داشته ادا كند. بعد از پايان مراسم به بهانه اينكه رنجبر دچار بيماري رواني شده او را به آسايشگاه جانبازان مي برند. رنجبر دكتر را تهديد مي كند كه كارهاي خلاف و زدوبندهايي را كه داشته افشا خواهد كرد. دكتر هاتف را مي بيند و دچار جنون مي شود. در پايان هاتف كه مأموريتش به پايان رسيده دوباره به آسمان باز مي گردد، در حالي كه آنجا مراسم ازدواج هانيه و بهمن است.

یک تکه نان 1383

داستان یک جوان ساده است که در لباس سربازی است که همراه یک پیر مرد معتمد مردم که دارای غرور و بد اخلاق است برای دیدن پیر زنی که به صورت معجزه آسایی توسط جوانی قرآن را حفظ شده به روستایی میروند که در مسیر ماجراهایی رخ می‌دهد که در نهایت نشانی‌هایی که پیر زن از جوان می‌دهد نشانه های همان جوان سرباز است ...