برچسب آسیه دهباشی

من از پدر پُرم!

آدرس ابتدای خیابان ابن‌سیناست، پله‌های ساختمان را که بالا می‌رویم، تابلوی دکتر علی‌اصغر زرین، دندان‌پزشک، راهنمای مسیرمان می‌شود، آن روز هیچ نوبتی برای بیماران در نظر نگرفته، وقتش را خالی کرده تا از پدر بگوید؛ از شهید عبدالرسول زرین، صیاد خمینی، گردان تک‌نفره؛ تک‌تیرانداز برجسته‌ای که نامش در رویترز به‌عنوان برترین تک‌تیرانداز جهان آورده شده است. دکتر علی‌اصغر زرین، پنجمین فرزند شهید، در زمان شهادت پدر هشت سال بیشتر نداشته، اما خاطرات او در ذهنش چنان زیبا نقش بسته که می‌تواند ساعت‌ها از او بگوید؛ از عطر گل یخ پدر، که همیشه موقع بیرون رفتن پشت گوش‌های علی‌اصغر می‌زده، از موتورسواری با او برای رفتن به مسجد و بازار و محله‌ها، از حساسیت پدر به اسراف و دروغ، از لحظه برگشت او از کردستان و قمقمه آبی که همراهش بود، مزه آن آب هنوز زیر زبانش مانده است، از انتظار کشیدن و سر از پا نشناختن برای یک‌لحظه دیدن او، از خداحافظی که روبه‌روی قامت بلند پدر ایستاد و از او خواهش کرد نرود، اما در جواب شنید: اگر نروم بچه‌ها قتل‌عام می‌شوند و در تمامی لحظات گفتن خاطرات، کلامش با بغض گره خورده بود؛  اما زمانی که خاطره انتظار کشیدن پدر را تعریف کرد، بغضش به اوج رسید.

خاک و خون در چهارباغ‌خواجو!

چهارباغ خواجو، بعد از خیابان منوچهری، کوچه‌ای به نام کوچه جعفری قدیم، پلاک دوم، خانواده معتمدی ساکن هستند. یک ماه بیشتر نیـــســت که بـــه این خانه آمـــده‌انـــد. پـــدر، مـــحـــمـــدابراهیـــم معتمدی، معمار و خیر مدرسه‌ساز و مادر مهیندخت همتی صاحب هفت دختر هستند. مادربزرگ مادری هم با آن‌ها زندگی می‌کند. چند روزی به پایان سال 66 باقی نمانده، چهاردهم اسفند، پدر آجیل شب عید را خریده است، دور هم جمع شده‌اند، تولد گرفته‌اند برای نوه خانواده، از بودن با یکدیگر لذت می‌برند، پدر کمی کسالت دارد، دندانش را کشیده، اما باز هم مهمانی برقرار است، پدر عاشق خانواده است، شاید هم به دلش خطور کرده که باید این لحظات باهم بودن را بیشتر قدر بداند.

قصه‌های «ننه علی»

ننه علی زندگی‌اش را توی اتاق سه در چهارِ خانه بساط کرده، تختش را گذاشته یک گوشه، لباس‌هایش همان حوالی، روبه‌رویش یخچال، تلویزیون، ساعت، اسباب و اثاثیه و علی که توی قاب عکس، لابه‌لای همه وسایل، ننه را نگاه می‌کند. این‌ها همه چیدمان خودِ ننه علی است که وقتی می‌نشیند، می‌خوابد، نماز می‌خواند، درِ یخچال را باز می‌کند، بتواند با علی حرف بزند. البته که ننه به این‌ها راضی نمی‌شود. از سال 60 که علی شهید شد، چند روز در هفته با چادر رنگی‌اش زنبیل به دست خودش را به پسر می‌رساند.

وصال در سال سی‌وسوم انتظار!

کلمه چشم‌به‌راه یعنی «نگران و منتظر»، «آن کس که انتظار ورود سفرکرده‌ای یا رسیدن خبری را دارد». وقتی واژه مادر را کنار چشم‌به‌راه قرار دهیم و بگوییم مادرِ چشم‌به‌راه؛ وزن این نگرانی و انتظار چند برابر می‌شود و امیدی که جز با وصال قانع نمی‌شود. مادر «محمد خیامیان» در 30سالگی در اوج جوانی می‌شود یک مادرِ چشم‌به‌راه. پسرش مفقودالاثر می‌شود، انتظار پی انتظار. چند سال بعد از روی یک فیلم عراقی متوجه می‌شوند در روز 29فروردین1367، روز اول ماه مبارک رمضان، در منطقه فاو به شهادت رسیده است. چشم‌به‌راهی مادر تمام می‌شود؟ نه! پیکر محمد بازنگشته و این یعنی سال‌های دیگر چشم‌به‌راهی.

سوغات میدان مین

سال‌ها کارش با چشم‌های مردم گره خورده بود. از 10سالگی توی مغازه عینک‌فروشی زایس چهارباغ اصفهان نظاره‌گر چشم‌هایی بود که جهان را تار می‌دیدند. دل‌نگران چشم‌هایی بود که عینک ته‌استکانی می‌زدند، نگران بچه‌هایی که دنیا را از پشت قاب شیشه‌ای تماشا می‌کردند، دیدن آن‌ها هر روز یادآور این بود که قدر این طرفه‌های زمرد را بیشتر بداند؛ غافل از اینکه روزی چراغ چشم‌های خودش بی‌فروغ می‌شود. «اصغر منتظری»، سال 67 در منطقه سومار جنوب غرب، در حین بازسازی میدان مینْ جانباز و ترکش‌ها نصیب چشم‌هایش می‌شود و برای همیشه بینایی‌اش را از دست می‌دهد؛ اما امیدش به زندگی را نه.

از والفجر 8 تا دانشگاه اصفهان

«رحیم حق‌شناس»، مدت‌ها بود دلش می‌خواست در جبهه حضور داشته باشد، اما به‌خاطر جثه ضعیفش او را قبول نمی‌کردند. مخالفت خانواده هم بود. دلیل داشتند: سه پسر دیگر خانواده در جبهه بودند و رحیم می‌شد چهارمین فرزند خانواده حق‌شناس که می‌خواست برود بجنگد. به‌رغم مخالفت‌ها سال 64 از شهرستان برخوار به منطقه جنوب اعزام می‌شود و در آخرین روزهای سال 65، با جانبازی 70 درصد نزد خانواده بازمی‌گردد.