آدرس ابتدای خیابان ابنسیناست، پلههای ساختمان را که بالا میرویم، تابلوی دکتر علیاصغر زرین، دندانپزشک، راهنمای مسیرمان میشود، آن روز هیچ نوبتی برای بیماران در نظر نگرفته، وقتش را خالی کرده تا از پدر بگوید؛ از شهید عبدالرسول زرین، صیاد خمینی، گردان تکنفره؛ تکتیرانداز برجستهای که نامش در رویترز بهعنوان برترین تکتیرانداز جهان آورده شده است. دکتر علیاصغر زرین، پنجمین فرزند شهید، در زمان شهادت پدر هشت سال بیشتر نداشته، اما خاطرات او در ذهنش چنان زیبا نقش بسته که میتواند ساعتها از او بگوید؛ از عطر گل یخ پدر، که همیشه موقع بیرون رفتن پشت گوشهای علیاصغر میزده، از موتورسواری با او برای رفتن به مسجد و بازار و محلهها، از حساسیت پدر به اسراف و دروغ، از لحظه برگشت او از کردستان و قمقمه آبی که همراهش بود، مزه آن آب هنوز زیر زبانش مانده است، از انتظار کشیدن و سر از پا نشناختن برای یکلحظه دیدن او، از خداحافظی که روبهروی قامت بلند پدر ایستاد و از او خواهش کرد نرود، اما در جواب شنید: اگر نروم بچهها قتلعام میشوند و در تمامی لحظات گفتن خاطرات، کلامش با بغض گره خورده بود؛ اما زمانی که خاطره انتظار کشیدن پدر را تعریف کرد، بغضش به اوج رسید.
آن روزها که برای پدر دلتنگ میشده به کوچه میرفته و به انتظارش مینشسته، دلش همان لحظه پدر را میخواسته، یکدفعه او را میبیند از انتهای کوچه میآید، آنقدر ذوقزده میشود که فکر میکند خواب میبیند. این دیدار مبارک دو بار برایش رقم میخورد؛ یعنی همان لحظه که پدر را خواسته، او آمده که بدون شک نشان از ارتباط روحی و عاطفی میان آن دو بوده است. هنوز هم ارتباط عمیقی میان او و پدر پابرجاست، در تمام لحظات زندگی او را حس میکند و همواره از او کمک میخواهد تا جایی که دکتر زرین میگوید: «من از پدر پُرم»! هاجوواج ماندهام از این کلمات! او هشتسال بیشتر نداشته، دو سه سال اول را هم انسان به خاطر نمیآورد، شهید زرین هم با داشتن هفت فرزند، بیشتر مواقع در جبههها بوده است، پس چطور علیاصغر هشتساله از پدر پُر است؟ حرفهایش را که تا انتها میشنوم قانع میشوم که میشود کم بود، اما سنگتمام گذاشت. شهید عبدالرسول زرین تکتیرانداز ساده نبوده است، او نابغه جنگی بوده، فرماندهای که نیرو نداشت اما به اندازه یک گردان در عملیاتها نقش ایفا کرد؛ با وجود همه این اوصاف چند نفر از ما او را میشناسیم؟ چه تعداد از مردم میدانند شهید زرین برای دشمن کابوسی وحشتناک بود و از شنیدن نام صیاد خمینی لرزه به اندامشان میافتاد؟ چند نفر میدانیم شهید زرین بهتنهایی چه تعداد نیروی دشمن را به هلاکت رساند؟ دکتر علیاصغر زرین از چهار سال پیش مصمم شده تا مطالبی که درباره پدر است جمعآوری کند و اقداماتی برای معرفی هرچه بیشتر او انجام دهد. خود پدر به خوابش آمده و گفته چرا باوجوداین همه نوار از صحبتهای من، کتابی تهیه نمیکنید؟ علیاصغر زرین میداند پدرش هیچگاه اهل مطرحکردن خودش نبوده است، اما امروز شاید میخواهد راهنمای مسیر جوانان باشد.
شهید زرین از همان ابتدای کودکی زندگی سختی را پشت سر گذاشته، سال 1320 در یکی از شهرهای اطراف گچساران در خانوادهای خانزاده به دنیا آمده. در درگیری پدربزرگ او کشته میشود، اموال آنها اشغال میشود و زندگی آشفتهای پیدا میکنند، پدر و مادرش را در کودکی از دست میدهد و نزد داییاش بزرگ میشود؛ «پدرم در نوجوانی به دنبال گرفتن حق خود برمیآید و چون نوجوان جسوری بوده، از جانب او احساس خطر میکنند و چندبار قصد کشتن او را میکنند، اما جان سالم به درمیبرد. زندگی برایش سخت میگذرد و از آنجایی که شخصیت متفاوتتری نسبت به خواهر و برادرانش داشته به دوستان پدرش در شهرضا میگوید دوست ندارم باوجوداین همه ظلم در این محیط بمانم.» در 13 سالگی به شهرضای اصفهان نزد دوستان پدر میآید و تا سن 16الی17 سالگی با آنها زندگی میکند، سپس تصمیم میگیرد مستقل شود و روی پای خودش بایستد؛ «پدر تنها هجرت میکند و به اصفهان میآید، میگوید من خودم این زندگی را انتخاب کردهام پس خودم هم باید آن را بسازم. در محله مسجد باباعلی عسگر شیخصدوق اصفهان، در کنار مسجد، مغازه چینیفروشی و لباسفروشی باز میکند و پیوند با مسجد و روحانیت را تا لحظه شهادت از دست نمیدهد.» در 18 سالگی وقتی میبیند به مرحلهای رسیده که میتواند تشکیل زندگی دهد، از دوستانش در شهرضا میخواهد برایش زن مناسبی انتخاب کنند؛ «به او میگویند چند دختر نجیب و مؤمن سراغ داریم، ولی یکی از آنها از همه صبورتر است. پدر هم میگوید همان را که صبورتر است میخواهم، بعد از عروسی مادر را به اصفهان یعنی همان محله شیخ صدوق میآورد، بعد از یکی دو سال اجارهنشینی خانهای هم نزدیک مسجد میخرند. تأکید داشته که حتما خانه هم کنار مسجد باشد.» هنوز انقلاب نشده در دوران شاهنشاهی فساد بیداد میکند او هم جوان است و به قول شهید خرازی میتواند هزار راه را برود ولی خداوند راه اسلام را جلوی پای او میگذارد «باآنهمه فساد قبل از انقلاب، پدر به گناه فکر هم نمیکرد.»
