یک مهمانی صمیمانه در خانه دایی‌جان ناپلئون/ یلدا پس از زلزله

درست مقابل هم نشسته بودیم، مثل گوشی‌ای که روی ویبره بود زمین برای چند ثانیه لرزید و چشمان‌مان درهم گره خورد. ازجا کنده شدیم و با سرعت می‌خواستیم ...

درست مقابل هم نشسته بودیم، مثل گوشی‌ای که روی ویبره بود زمین برای چند ثانیه لرزید و چشمان‌مان درهم گره خورد. ازجا کنده شدیم و با سرعت می‌خواستیم …

یک مهمانی صمیمانه در خانه دایی‌جان ناپلئون/ یلدا پس از زلزله

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مریم صادقی؛ درست مقابل هم نشسته بودیم، مثل گوشی‌ای که روی ویبره بود زمین برای چند ثانیه لرزید و چشمان‌مان درهم گره خورد.  . از جا کنده شدیم و با سرعت می‌خواستیم از آپارتمان خارج شویم. همسایه داد می‌زد «مریم خانم بیا» و صدای پای اعضای این ساختمان 8 طبقه در پله‌ها مثل رژه سربازان ترسناک بود. اما بالاخره از ساختمان خارج شدیم، با دیدن این جمعیت انبوه مشوش در خیابان در دلم می‌گفتم: اگرحالا ساختمان و درخت ها هم فرو نریزند از نفس کشیدن این همه آدم زیرآسمان سیاه رنگ، حتما خفه می‌شوی، اما تهرانی‌ها فرار را ترجیح دادند و سرعت فرار چهارشنبه شب مردم از تهران خیلی بالاتر از آن بود که حتی من با این سرعت کُند اینترنت بتوانم به شهر هوشمند سفر کنم، و تهرانی‌ها شب یلدای خود را در شهرهای دیگر با کسانی که قول و قراری با یکدیگر نداشتند گذراندند.

فردا شب این ساختمان خالی خالی  و آنقدر ساکت بود که به راحتی می‌توانستی صدای پَر کشیدن پرنده‌هایی که در طبقه همکف لانه‌ای ساخته بودند را بشنوی، و زن‌دایی سمت قفسه‌های کتاب رفت و دستی بر غزلیات حافظ کشید، صفحه‌ای را باز کرد و چند بیت از اشعار لسان الغیت را خواند:

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *