
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-عابد نظری؛ ما اهل خوابگاه نبودیم. خانه گرفته بودیم. در شهری که ارزان بود خانه. یک حیاطدار دویست متری را اجاره کرده بودیم با پولی که فکرش را هم نمیکنید. یخچال و گاز و موکت من آورده بودم. سیدمحمد بورانی فرش و رختخواب. امیر سلیمانی کاسه و بشقاب. شادی، حسن شادی، برای اتاق خودش فرش و رختخواب آورد. چهار اتاق بزرگ و یک زیرزمین بیست متری. بساط فراخی بود. یکی از روزهایی که نه درس میخواندیم، نه جلسه شورای راهبردی بسیج در خانه برقرار بود، صحبتهای خالهزنکی کشیده شد به زن گرفتن. طبق خلق نوجوانی، یکییکی معیارهای ازدواج را گفتیم. سه ترم گذرانده بودیم. حالا معنای تازهای از زن در درون همه شکل گرفته بود. حقیقتش این است که حتی اگر تا پایان دوران دبیرستان صفر کیلومتر بودیم، حالا قریب به اتفاقمان معاشرتی نزدیکتر با دختران داشتیم. با کسانی غیر از محارم و غیر از بستگان و نزدیکان. معیارها کمی واقعی شوری میشود زودتر رفت سراغ کیف و حال تاهل. باقی دوستان میگفتند حرفهایم شعاری و هپروتی هستند. شاید راست میگفتند. اینکه در این زمان هیچ دختری پیدا نخواهد شد که با وسایلی که در همان خانه بیرونق دانشجویی بود زندگی شروع کند. من اینطور ادعا کرده بودم. گفته بودم شرط من برای زندگی همین است. در همین حدود ساده. یک یخچال و گاز و تکهای موکت و چهارتا کاسه بشقاب. همین. گفته بودم باید با همین کم خوش بود. اگر نشود، در قصر هم اتفاق خوبی نمیافتد. گفته بودم و خندیدند رفقا. شاید راست میگفتند. من، برعکس بقیه تا کمی بعد از آنروز با هیچ دختری پای مذاکره در این خصوص نرسیده بودم.
