
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو- سارا گریانلو؛ نشستم روی آخرین پله خوابگاه که منتهی میشد به پشت بام تا هیچ کس صدایم را نشنود و شماره را گرفتم. با شنیدن الوی مامان که همیشه آرامبخش بود، دلم هری ریخت. نه تمرین کرده بودم چطور باید حرفم را بزنم و نه میدانستم چه میخواهم بگویم. اینطور وقتها کوتاهترین، مستقیمترین و ارزانترین کلمهها را انتخاب میکنم. آنقدر ساده جمله میبندم که غیر عادی به نظر میرسد و پیچیده.
امیر معینی از من خواستگاری کرد. مامان از اینکه خبری را با این شکل و شمایل، درست بعد از الو سلام شنیده، گیج شد و چند لحظه سکوتی که پای تلفن برقرار شد، نشان میداد دارد تمرین میکند چه واکنشی بهتر است و هنوز دستوری از مغزش نرسیده. بالاخره گفت: همون پسری که با هم نشریه دانشجویی میزدین؟ گفتم آره. باز سکوت شد و مامان منتظر فرمان بعدی ذهنش ماند. «میدونستم بالاخره یه کاری دستمون میده! چی گفت حالا؟»
