
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو- یزدان سلطانپور؛ تا سال سوم کارشناسی پدرم ایده ای از نمرات پایان ترم ام نداشت. وقتی بالاخره خبردار شد، اولین عکس العمل اش این بود که “مگه تو نمی خوای کارشناسی ارشد بخونی؟”. وقتی جواب دو حرفی من رو شنید مکالمه همان جا قطع شد. حتی تحصیل در مقطع لیسانس هم بر پایه دلایل اجتماعی و اقتصادی صورت گرفت و لا به لای آنها کسب علم کمرنگ بود. شنیده بودم کسی به مقطع کارشناسی ارشد وارد می شود که قصد ادامه تحصیل در مقطع دکتری را داشته باشد. در واقع کارشناسی ارشد دوره ای است برای مجهز کردن دانشجویان با تکنیک ها و ابزارهای کافی برای ارائه تز شخصی شان در مقطع دکتری. با شرکت در چند جلسه دفاعیه دکتری و کارشناسی ارشد به این نتیجه رسیدم که علاقه ای به حضور در آن جایگاه ندارم. حس درونی ای به من می گفت که اینها آن دسته از افرادی نیستمال نشده بودند، دولت پول داشت و جامعه روال طبیعی خودش را طی می کرد. واقعه آنچنان عجیبی نبود که کسی پیشنهاد کاری به فردی بدهد. همان سال آخر دانشجویی، محلی که در آن دوره کارآموزی ام را می گذراندم پیشنهاد داد تا بعد از فارغ التحصیلی نزد آنها برگردم و قرارداد 30 ساله ببندم. کسی عاشق چشم و ابروی من نبود. فقط اینکه در طی مدتی که با آنها بودم کارکردهایی را از خودم نشان داده بودم که آنها به من احساس نیاز می کردند. همان استادم به قابلیت زبان من نیاز داشت. در ایام تحصیل تمام کارهای ترجمه مقالات و جستجوی داده از منابع خارجی بر عهده من بود. یک جور دستیار یا شاید بشود گفت نوچه ی علمی اش بودم. حالا که به او پیشنهاد همکاری با یک شرکت مشاوره کانادایی داده شده بود از من خواست تا همراهش باشم، هم به عنوان مترجم و هم دستیار.
