
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-سارا گریانلو، کتابخانه خوابگاه محیط رویایی داشت. یک اتاق پر نور که یک دیوارش سراسر در رو به باغچه بود و درخت توت سیاهی شاخه هایش را به شیشه تکیه داده بود. یک روز همانطور که وسط کتابهای شلخته قفسه دنبال کتابی میگشتم، «فتح خون» شهید آوینی سلام گرمی به من داد و من همانجا لنگر انداختم. آوینی را با کتابهایش نمیشناختم. دقیقترش این است که آوینی را اصلا نمیشناختم. فقط شبهای یکشنبه که بابا روایت فتح را به یاد ایام گوش میکرد، صدای کرکی و پر سوز و نمکدارش را در پسزمینه خانه شنیده بودم. بی که بدانم چه میگوید! یک بار هم چهرهاش را اتفاقی از پشت شیشه خاک گرفته و باران خورده و کپره بسته ی دکه سر چهارراهی دیده بودم که به مراتب گیراتر از صدای او بود و من را چند لحظهای همانجا وسط خیابان اسیر کرده بود. اما کتابش! حرارت صورت و گرمای صدای آوینی جزء ناچیزی از کل حیرت انگیز و داغ قلم اوست. من که چند سال پیش وسط خیابان برای نگاه کردن آن مرد لیپوشِ دست بختی نشستن و نفس کشیدن و …
قوانین دوست داشتن مثل قانون ظروف مرتبط است. اگر چند ظرف با لوله ای به هم مرتبط باشند، آب را در هر کدام از آنها بریزی به همه ظرفها نفوذ میکند و سطح آب در n ظرف مرتبط یکسان میشود. قوانین متافیزیک و فیزیک در خیلی موارد همپوشانی دارند. شاید دلیل نزدیک بودن فیزیک و فلسفه همین باشد. علاقهام به جادوی قلم آوینی و صلابت نگاه مردِ دستبه سینه در آن عکس معروف، مثل قانون ظروف مرتبط، علاقههای او و حوزههای توجهش را در من سرازیر کرد و معبر معتبری شد برای دوست داشتن شهید و شهادت. و بعد هم شخم زدن زندگینامه شهدا و حفاری انگیزههایشان و شگفتی دنیای تعامل برای جاودانگی و چگونگی رزق محفوظ داشتن در محضر الله. و بعد یک جور حیرت توأم با غبطه در وجودم رشد کرد و آرزوی چسبیدن به این خیل پیروز به زنجیره آرزوهایم وصل شد و بیش از پیش تحسین کننده ی مرد صاحب نفس صاحب قلم صاحب دلی شدم که توانست خودش را به قافله شهدا برساند و به اندازه ی حرفی شود که همه ی عمر گفته.
