نزدیک سلف بچههای بسیج بساط کرده بودند و اسم مینوشتند. از کنارشان رد شدم و دو سه قدم دور نشده بودم که یکیشان صدایم زد.

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مهران عزیزی، ترم بهمن، آخر معلومم نشد به کدام قرار ننوشته و نگذاشته، اول و آخرش تق و لق است. دو سه جلسه آمده نیامده و کلاسها درست قوام و دوام پیدا نکرده، ته سال میرسد و تعطیلی کلاسها و هماهنگیها و نرفتنها و….
این بار اما بدم هم نیامد از تعطیلی هفتهی آخر. اتفاق خوبی برای من افتاد که خاطرهاش تا هستم با من خواهد ماند. حتی شاید اگر بشود گفت، اغراق نباشد که تغییرم داد. یک جور دیگری دارم میبینم دنیا را و این عجیب و واقعی است.
