
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-سارا گریانلو، دانشگاه خلوت بود. بچهها رفته بودند شهرستان. در اتاق را زدم و رفتم تو. پرسیدم: با من کار داشتید استاد؟
گفت: بله.
عبوس بود. آبم، تمام ترم، با او در یک جوب نرفت. انگار خوشحال باشد از فرصت پادشاهی، ادامه داد: شما از امتحان محرومید!
میدانستم چرا! کلاسهایش به تعریف خاطرات ایام عمرش سپری میشد. برای اعتراض به طفره رفتنش از تدریس، کتاب میبردم سر کلاس و بیتوجه به او، میخواندم. یک بار هم سر کتاب بردن، بحثمان شده بود. در یک روز کذا، بچهها تلفنی از من پرسیدند: با نامه شکایت از او موافقم یا نه؟ و به وکالت از من، طومار را امضا زده بودند و گزارش رسیده بود به دفتر مدیر گروه. با اینکه میدانستم چرا، محض خالی نبودن عریضه، خیلی خونسرد پرسیدم: چرا؟
گفت: بیشتر از سه جلسه غیبت داری!
هیچ وقت حضور و غیاب نمیکرد. لیست را با خودش نمیآورد سر کلاس. همه بچهها بیشتر از چهار جلسه غیبت داشتند. میدانستم قضیه این حرفها نیست. میدانستم داریم نمایش بازی میکنیم.
ابرو بالا دادم و دو طرف لب بسته را پایین، گفتم: هر طور مایلید! و بیتوضیح از اتاق درآمدم. عصبی، مغرور، و افسار گسیخته، دندانهایم را به هم فشار دادم، «گور بابا»یی در دلم حواله کردم و در را محکمتر از معمول بستم.
