ماجرای یک تقلب سخت!/ وقتی نبرد سرزمین «ایسم»‌ها را بردم

یک دفعه صدای فریادش بلند شد. داد محکمی زد: «تو، بلند شو! » سرم پائین بود. همه کابوس‌های دیشب یکی یکی یادم می‌آمد؛ خصوصا آن قسمت فنون کنگ‌فو و ستون فقرات بیچاره‌ی من!

یک دفعه صدای فریادش بلند شد. داد محکمی زد: «تو، بلند شو! » سرم پائین بود. همه کابوس‌های دیشب یکی یکی یادم می‌آمد؛ خصوصا آن قسمت فنون کنگ‌فو و ستون فقرات بیچاره‌ی من!

ماجرای یک تقلب سخت!/ وقتی نبرد سرزمین «ایسم»‌ها را بردم

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-محمدعلی عبدو، دی ماه اولین ترم دانشجویی که رسید، مثل پیرمردهای تریاکی که لبشان برای بوسیدن گونه نوه‌ی تپلشان غنچه نمی شود، کرخت شده بودم! انگار ۱۲ سال امتحان دادن و استرس های مضحک شب امتحان، به کلی سیستم عصبی مغز را بی‌حس کرده بود. از این گذشته، برنامه امتحانم روی هدیه‌های آسمان کوک شده بود و مسلما برای آزمون کتاب مبانی علم سیاست،  جوابگو نبود. همه اینها به کنار، کنکور تازه تمام شده بود و بوی هر کتاب و تست و آزمونی از ۵ فرسخی گوارشم را با چالش جدی مواجه می‌کرد! واقعا معضل بزرگی بود.

نزدیک بود روزهای امتحان. از همه جا بی‌خبر، خدا را ول کرده بودم و دو دستی چسبیده بودم به خرما. لباس ست میکردم؛ مدل‌های مختلف مو یکی پس از دیگری امتحان میشد؛ از فرط بی‌خیالی مثل کارمندی که اول ماه به سر عالم و آدم شاباش میریزد، وقتِ زبان بسته را حرام میکردم.

منبع  : خبرگزاری دانشجو

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *