بُرشهایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «تو شهید نمیشوی» توسط دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی گردآوری شده است را منتشر میکند.
روایت چهل و یکم
تهران، ترمینال بیهقی بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. محمودرضا بود. خوش و بش کردیم و پرسید: «کجایی؟» از صبح برای کاری تهران بودم. گفتم: « کارم تمام شده. ترمینالم، دارم برمیگردم تبریز.» گفت: «کی وقت داری درباره یک موضوعی حرف بزنیم؟» گفتم: «الان.» گفت الان نمیشود و باید سرفرصت مناسبی بگوید. اصرار کردم که بگوید. گفت: «موضوع مهمی است. باید در فرصت مناسبی بگویم. رسیدی تبریز. وقتی کردی زنگ بزن.» قبول کردم و خداحافظی کردیم.
بعد از این که قطع کردیم، ذهنم درگیر حرف محمودرضا شد. با او تماس گرفتم و گفتم تماسش نگرانم کرده. گفت: «میتوانی بیایی اینجا؟» گفتم: «من فردا صبح باید تبریز باشم. اگر میشود حرفت را پشت تلفن بگویی، بگو الان.» گفت: من دوباره دارم میروم. اما قبل از رفتن چند تا چیز هست که نگرانم میکند.» گفتم: «یعنی چه؟» گفت: «این دفعه رفتنم با دفعات قبل فرق دارد.» گفتم: «تو همیشه رفتنت فرق دارد!» گفت: «یکی دو تا مسئله هست که باید قبل از رفتن روشن شود. مثلا من شهید شدم کجا باید دفن بشوم؟ گیر کردهام توی این مسئله.» گفتم: «صبر کن. من تا یک ساعت دیگر خانه شما هستم.» گفت: «به خاطر این حرفی که زدم داری میآیی؟» گفتم: «باید بیایم از نزدیک حرف بزنیم ببینم دقیقا چه میگویی.» گفت: «نه، تو برو تبریز بعدا حرف میزنیم.» گفتم میآیم.
