مادر طاقت نیاورد و های های گریه را سر داد. پدر، اما چون کوهی استوار بغض را در گلو نگه داشت و رو به مادر کرد و گفت: «چرا بی تابی میکنی؟ صبور باش! درست به همان وزن و اندازهای است که موقع تولدش خداوند به ما عطا کرد. یادت میآید موقع تولد هم سه کیلو و نیم وزن داشت؟»
تابناک، مهدی خرم دل؛ «پس از بیست و چند سال که از پسر جوانشان که مفقودالاثر بود، خبری نداشتند. تازه خبر آوردند که جنازه مطهرش پیدا شده است. پدر و مادر پیر دعوت شده بودند که پیکر فرزندشان را ببینند. سه، چهار کیلو استخوان در کیسه ای درون تابوت بود. مادر طاقت نیاورد و های های گریه را سر داد. پدر اما چون کوهی استوار بغض را در گلو نگه داشت و رو به مادر کرد و گفت: «چرا بی تابی می کنی؟ صبور باش! درست به همان وزن و اندازه ای است که موقع تولدش خداوند به ما عطا کرد. یادت می آید موقع تولد هم سه کیلو و نیم وزن داشت» و مادر قدری آرام گرفت.روزگار می گذرد و آسمان و زمین کهنه میشوند و آفتاب رو به خاموشی میرود اما آنانی که سالهاست پیکرهای پاکشان در زیر خروارها خاک پوسیده، روحشان با ماست؛
فیلم اصلی
فیلم اصلی
