پنجه در پنجه خاک در پی گنجهای پنهان
مادر طاقت نیاورد و های های گریه را سر داد. پدر، اما چون کوهی استوار بغض را در گلو نگه داشت و رو به مادر کرد و گفت: «چرا بی تابی میکنی؟ صبور باش! درست به همان وزن و اندازهای است که موقع تولدش خداوند به ما عطا کرد. یادت میآید موقع تولد هم سه کیلو و نیم وزن داشت؟»
