
دو كودك خردسال به دنبال لك لكي زخمي هستند تا او را به گرمسير و به نزديك لك لكهاي ديگر ببرند تا از سرماه نميرد. در گوشهاي ديگر زن و شوهري كه صاحب فرزند نميشدند و دختر بچهاي كه پدر و مادرش را از دست داده است درگير عواطفي شريف و انساني هستند و در گوشهاي ديگر نيز معلم نابينا در كنار دانش آموزان نابينايش درس و مشق را در شرائط سخت رها نكرده و با مشكلات دست و پنجه نرم ميكنند.هيچ جاي شهر امن نيست و تنها آغوشهاي گشوده است كه گرماي مهرباني را به زندگيهايي كه دائما با سرب و آهن سروكار دارند،بر ميگرداند و…
