مرحوم مسعود دیانی در اصفهان آرام گرفت:
بار اولی که دیدمتان، «باران» می آمد. امروز هم که آخرین بار بود دیدمتان، «باران» می آمد. اولین بار اما سرحال و قبراق بودید. خنده روی لب داشتید. پر از انرژی و امید و برنامه برای آینده بودید.
بار اولی که دیدمتان، «باران» می آمد. امروز هم که آخرین بار بود دیدمتان، «باران» می آمد. اولین بار اما سرحال و قبراق بودید. خنده روی لب داشتید. پر از انرژی و امید و برنامه برای آینده بودید. چهره آن روزتان هنوز در پس ذهنم جا مانده است و صدایتان در پس گوشم! امروز اما آرامِ آرام خوابیده بودید در یک جعبه فلزی که نامش تابوت است. یک پرچم سبز متبرک به نام مادرمان فاطمه هم سرتاپا، رویتان بود! چهرهتان اما مشخص نبود؛ نه خنده تان را میشد دید، نه صدایتان را میشد شنید. امروز زمین تا آسمان اما فرق کرده بودید آقای دیانی!
