در طول چند قرن اخیر و بخصوص از قرن نوزدهم به بعد بحثها و جدلهای فراوانی در ستایش و نکوهش موزه بین روشنفکران و متفکران هنری درگرفته است. عدهای به شکل بیرحمانه و معمولاً از موضعی رادیکال اساس موزهها و بخصوص موزههای هنری، را زیرسوال بردهاند. در مقابل گروهی دیگر هم به نقش موزهها در حفظ و اشاعه فرهنگ و هنر اشاره کردهاند و صیانت و حفظ موزهها را امری مهم و ضروری برای آینده بشری قلمداد کردهاند. آیا موزههای هنری به تاریخ هنر کمک میکنند یا موجبات زوال آن را فراهم میآورند؟ مخالفان و موافقان موزه دقیقاً چه میگویند؟ آیا موزهها اهمیت دارند یا نه؟
در قرن بیستم، همانطور که شاید قابل حدس باشد، بیشتر انتقادات به موزههای هنری از طرف جناح چپ روشنفکران وارد شده است. هنوز هم در میان بسیاری از متفکران چپ واژههایی مانند «موزه» یا «گالری» بار معنایی منفیای دارند چرا که مکانهایی به شمار میروند که از یک طرف با حفظ و ارائه آثار هنری قدیمی موجب تثبیت نظم موجود میشوند و از طرف دیگر با محصور کردن آثار هنری پشت دیوارهای موزه، هنر را از عرصه عموم جدا میکنند. مهیبترین نقدها از این دست را معمولاً هنرمندان انقلابی در طول تاریخ ترتیب دادهاند. بعد از انقلاب اکتبر در شوروری بسیاری از هنرمندان آوانگارد روسی اعلام کردهاند که هنر دیگر نباید جایی در موزهها داشته باشد و خلق و ارائه آثار هنری باید در محافل و معابر عمومی (بخوانید خیابان) صورت گیرد. «کازیمیر مالهویچ»، یکی از بزرگترین هنرمندان قرن نوزدهم، حتی از این هم جلوتر رفت و فریاد زد که تمام موزههای هنری باید نابود شوند و به جایشان داروخانه ساخته شود؛ موزه برعکس داروخانه هیچ منفعتی برای طبقات کارگر جامعه و حتی هنرمندان انقلابی ندارد.
