آیتالله سیدمصطفی خامنهای: «آخرین باری که آقا را دستگیر کردند و به تبعید بردند، مأموران ساواک برخوردهای بسیار تندی داشتند و آنچنان با لگد به ساق پای آقا زده بودند که خون پای ایشان روی زمین ریخته بود! قبل از تبعید که ما در بازداشت به دیدن ایشان رفتیم، آن زخم روی پا را دیدیم، البته در همان جا نیز آقا روحیه بالایی داشتند و با خنده و شوخی جای جراحت را که به صورت هلالی خونین بود، به ما نشان دادند…»
جوان آنلاین: از شهادت مظلومانه رهبر معظم انقلاب اسلامی، نزدیک به ۵۰ روز سپری شد، با این همه، شرایط جنگی مانع آن بوده است که دستگاههای فرهنگی و تبلیغی، بتوانند در بازنمایی کارکرد آن بزرگ اقداماتی مؤثر انجام دهند. ما در این مجال اما، به بازخوانی تحلیلی شمهای از خاطرات آیتالله سیدمصطفی خامنهای فرزند ارشد امام مجاهدان، از سیره عرفانی و مبارزاتی پدر نشستهایم. ذکر این نکته ضروری است که در این یادمان، هرگاه به «مرحوم آقا» اشارت رفته، مراد آیتالله سیدجواد خامنهای پدر بزرگ راوی و هرگاه از «آقا» سخن گفته میشود، مراد شهید آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای است. امید آنکه تاریخپژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
آقا بیش از دیگر فرزندان، با پدر صمیمی بود
به اذعان بسا نزدیکان رهبر شهید حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای (قده)، از مهمترین رموز توفیقات ایشان در عرصههای گوناگون، خدمتگزاری به پدر بزرگوارشان زندهیاد آیتالله سیدجواد خامنهای بوده است. آیتالله سیدمصطفی خامنهای فرزند ارشد آن شهید والامقام، در این باره روایتی به ترتیب پی آمده دارد:
«به نظرم آن احسان به والدین را که توصیه شده، آقا به شکل خوبی انجام میدادند، یعنی آن اعتنا و اهتمامی که توصیه شده به پدرومادر داشته باشید، ایشان این کار را واقعاً به خوبی انجام میدادند و به اصطلاح بلد بودند، بنابراین اگر کسی ارتباط آقا با پدرشان را میدید، از آن به صمیمیت و اهتمام تعبیر میکرد. در مشهد ایشان هر روز ۸ صبح، خدمت مرحوم آقا میرفتند. همچنین آن مورد بازگشت از قم به مشهد در دوران طلبگی که بنا به تمایل مرحوم آقا و البته تصمیم پدرم بوده هم معروف است که در آن مدت، ایشان بهتنهایی به امور والدشان رسیدگی میکردند. رابطه آقا با پدرشان بعد از آمدن به تهران نیز خیلی خوب بود. در دوران ریاست جمهوری، من چند بار دیدم که آقا با اینکه یک دستشان بسیار دردمند و تقریباً به طور کامل ازکارافتاده بود، همین نوع رسیدگیها را داشتند. یک بار شخصاً پدرشان را از اتاق به ایوانی که آن ساختمان داشت آوردند، با همان یک دست برای ایشان پتو انداختند، آبدارچی چای میآورد و ایشان کنار پدرشان صمیمانه مینشستند و با اینکه مرحوم آقا آن زمان حدود ۹۰ سال داشتند و خیلی گرموگیرا هم نبودند، اما پدر با ایشان اُنس داشتند و گرم میگرفتند. ایشان در همان فرصت کم، شاید چیزی میگفتند که مرحوم آقا لبخندی هم میزدند و شوخی میکردند. بنا به گفته دیگران نیز اساساً مأنوسترین فرد به مرحوم پدربزرگمان، آقا بودند. اتفاقاً در همان سال۱۳۶۰ که آقا ترور شدند، مرحوم آقا به تهران تشریف آوردند. آن اوایل، دست ایشان به شدت دردمند بود و درد آن با تلاش پزشکان، قدری ساکت میشد. یادم است در همان حال که دست پدرم درد داشت، پدرشان را با کمک بعضی از دوستان، مثل مرحوم آقای شمقدری (رحمهاللهعلیه)، به حمام بردند. آن زمان، مرحوم آقا نزدیک به ۹۰ سال سن داشتند و سخت بود که پدر به تنهایی این کار انجام دهند، اما در همان حال، خدمت به پدر را فروگذار نکردند و سعی داشتند خودشان شخصاً مباشرت داشته باشند، در حالی که برای ایشان آن وقت این امکان فراهم بود که از دیگران بخواهند چنین کارهایی را انجام دهند…».
