کسی ما را باور می‌کند؟

مریم را یکشنبه روزی دیدم از آن روزهای خاص که در ذهن می‌ماند در آن بنای قدیمی که نامش آسوده‌مأوا بود! رفته بودم تا به مریم و دوستان شبیه خودش یاد بدهم چطور دل‌نوشته‌هایشان را به داستان و شعر نزدیک کنند. بچه‌هایی که هرکدام به‌نوعی ناتوانی جسمی داشتند و برخی نیز حتی از حرف‌زدن هم ناتوان بودند، اما برای نوشتن، دانستن و یادگرفتن حکایت آنان حکایت دیگری بود! آنجا و در جمع آن‌ها بود که متوجه شدم نه قواعد شعرگویی، نه عناصر داستان چندان به کار نمی‌آید وقتی راوی جان‌ودل تو باشد! و این‌گونه بود که روایتم شد: روایت مصطفی و خنده‌های معصومانه‌اش، روایت ملیحه و چشم‌های کم‌‌سویش، روایت سمیه و خواب‌های آسمانی‌اش… و روایت مریم و آرزوهایش!

مریم را یکشنبه روزی دیدم از آن روزهای خاص که در ذهن می‌ماند در آن بنای قدیمی که نامش آسوده‌مأوا بود! رفته بودم تا به مریم و دوستان شبیه خودش یاد بدهم چطور دل‌نوشته‌هایشان را به داستان و شعر نزدیک کنند. بچه‌هایی که هرکدام به‌نوعی ناتوانی جسمی داشتند و برخی نیز حتی از حرف‌زدن هم ناتوان بودند، اما برای نوشتن، دانستن و یادگرفتن حکایت آنان حکایت دیگری بود! آنجا و در جمع آن‌ها بود که متوجه شدم نه قواعد شعرگویی، نه عناصر داستان چندان به کار نمی‌آید وقتی راوی جان‌ودل تو باشد! و این‌گونه بود که روایتم شد: روایت مصطفی و خنده‌های معصومانه‌اش، روایت ملیحه و چشم‌های کم‌‌سویش، روایت سمیه و خواب‌های آسمانی‌اش… و روایت مریم و آرزوهایش!

مریم کریمی متولد سال ۱۳۵۷ است. ویلچرنشین و ناتوان از حرف‌زدن. نوشته‌هایش ساده است. ساده مثل خودش، مثل دلش، مثل نگاهش و مثل درکش از زندگی. مریم جاهای زیادی را ندیده است، کتاب‌های زیادی هم نخوانده است. چشم که باز کرده خودش بوده، ویلچرش بوده و مادری مهربان که همراهان همیشگی او هستند. فرصت‌های زیادی را به‌خاطر شرایط جسمانی و زندگی‌اش از دست داده است و بسیاری سؤال‌هایش شاید تا همیشه بی‌جواب بماند؛ اما تلاش می‌کند تا ما را به هزارتوی درون خویش دعوت کند به دنیایی که فقط کلمات فرمانروای آن هستند. کلماتی که حتی نمی‌تواند با صحبت‌کردن ادایشان کند. رویایش چاپ تعدادی از نوشته‌هایش است؛ شاید تنها سهمش از زندگی همین باشد و آن ناگفته‌هایی که در گوش خدا گاهی زمزمه می‌کند… نوشته‌هایش شاید شاهکار نباشد، اما زندگی و تلاش او برای اثبات بودنش بی‌شک شاهکاری بی‌نظیر است. دختری که همواره به من یادآوری می‌کند: نگو که نمی‌شود!»
ایـــن جـــمــله‌ها نـــوشــته «شــهــرزاد جـهانـبازی» اسـت که در مــقــدمه جدیدترین کتاب «مریم کریمی» به نام «قاب خاطره» آورده است و مرا مشتاق می‌کند برای دیدن مریم و خواندن داستان‌هایش… .

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *