کسی ما را باور میکند؟
مریم را یکشنبه روزی دیدم از آن روزهای خاص که در ذهن میماند در آن بنای قدیمی که نامش آسودهمأوا بود! رفته بودم تا به مریم و دوستان شبیه خودش یاد بدهم چطور دلنوشتههایشان را به داستان و شعر نزدیک کنند. بچههایی که هرکدام بهنوعی ناتوانی جسمی داشتند و برخی نیز حتی از حرفزدن هم ناتوان بودند، اما برای نوشتن، دانستن و یادگرفتن حکایت آنان حکایت دیگری بود! آنجا و در جمع آنها بود که متوجه شدم نه قواعد شعرگویی، نه عناصر داستان چندان به کار نمیآید وقتی راوی جانودل تو باشد! و اینگونه بود که روایتم شد: روایت مصطفی و خندههای معصومانهاش، روایت ملیحه و چشمهای کمسویش، روایت سمیه و خوابهای آسمانیاش… و روایت مریم و آرزوهایش!
