نمایش گالیله یک نمایش تاریخی نیست چرا که گالیله شخصیتی فقط برای یک دوره تاریخی نیست. او گالیله همه دوران هاست…
اجرای محمد بزرگ زاد از گالیله اجرای نمایشنامه شناخته شده برشت نیست برای همین با هوشیاری نمایش گالیله نامیده شده نه زندگی نامه گالیله. در این یادداشت دو هدف یا دو پرسش را پی می گیرم یک اینکه اجرای بزرگ زاد چه نسبتی با نمایشنامه معروف برشت دارد ؟ دوم اینکه این اجرا در جغرافیای فرهنگی اصفهان چه اهمیتی دارد؟
در خصوص سوال اول باید بگویم بزرگ زاد، خود متن اجرایی اش را با نگاهی به اثر برشت توضیح داده است. این آیا به این معنی می تواند باشد که او «اقتباس» کرده است؟
پاسخ مثبت است البته در صورتیکه اقتباس را فقط انتقال از یک رسانه به رسانه دیگر نگیریم بلکه آن را یک فرآیند بدانیم و در متن جدید به دنبال رد پای اثر قبلی نباشیم و نخواهیم اثر اصیل را بیابیم و این نمایشنامه را تفسیر خلاقانه ای از نمایشنامه برشت بدانیم که طی یک فرآیند به دست آمده است و طبیعتا لزومی بر مطابقت با اثر اولیه ندارد. در این صورت این اثر یک اقتباس است. این اقتباس در فرآیند نگارش و اجرا بدست آمده است و متن اجرایی که اکنون در مجتمع فرشچیان در حال اجراست ملاک ارزیابی و سخن گفتن ماست. کارگردان، نویسنده در طول نوشتن و بعد اجرا با تفسیری خلاقانه از نمایش«روایی» یا «اپیک» یا حماسی به اجرایی امروزی و اینجایی یعنی اقتضائات فرهنگ ایرانی و شرایط جامعه ایران رسیده است.
می بینید که صحنه خالی است و در اجرا تلاشی برای درگیری احساسات نمی شود و حادثه آنقدر تلخ است که نمی شود همینطور از کنار آن گذشت بلکه باید با آن شوخی کرد. در حالیکه بر این سفیدی ردی قرمز به جای مانده اما خنده یا زهر خند را هم نیاز دارد. برای همین در جریان اقتباس به این کمدی می رسد. دکتر تورج رهنما در خصوص نمایشنامه گالیله برشت می گوید:
محتوای نمایشنامه به اختصار چنین است: گالیله، فیزیکدان بزرگ ایتالیایی و بنیانگذار روش تجربی در علوم جدید بر آن میشود که فرضیه کپرنیک را درباره گردش زمین بیازماید.
او در جستجوی حقیقت است و میخواهد حصار عظیم اعتقادات خام را فرو ریزد و به راز جهان پی ببرد. گالیله به تجربه درمییابد که زمین بیحرکت نیست و ستارگان مثل کشتی ها در سفرند.
او ابتدا با بیپروایی پرده از کشف خویش برمیدارد و با بیباکی از حقیقتی که به آن دست یافته ، سخن میگوید. اما سنت های کهن و نهاد قدرت نمیتواند ادعای گالیله را بپذیرد. از این رو با او به نبرد برمیخیزد. در چنین وضعیتی گالیله چه میتواند بکند؟ در برابر آنها بایستد و از فرضیه خویش دفاع کند یا حقیقت را کتمان کند و از مهلکه جان سالم بدر ببرد؟
گالیله شخصیتی عجیب دارد: اگرچه تمام وقت خود را برای کشف سرزمین های ناشناخته علم صرف میکند، اما به شکل حیرت انگیزی نیز پایبند لذات دنیوی است. گالیله شخصیتی است خوشگذران که از غذایی مطبوع و اندیشه ای نو به یک اندازه لذت میبرد. اوست که میگوید وقتی که «غذای چرب و نرم میخورم، تازه فکر های خوب به سراغم میآیند.»
گالیله نمونه ای بارز از یک شخصیت واقعی و زنده است. او قهرمانی دروغین نیست، مردی است که از یک سو پایبند معنویت است و از سوی دیگر گرفتار این «شکم بیهنر پیچ پیچ.» گالیله آمیزه ای است از تضاد ها: شکاک است و زودباور، حیله گر است و سادهدل، روشن است و نابینا. او دارای شخصیتی دوگانه است، از یک سو دم از حقیقت میزند و از سوی دیگر آدم محتاطی است که به هنگام عمل میهراسد و حقیقتی را که به آن دست یافتهاست، انکار میکند. می دانیم و احتمالا محمد رضا بزرگ زاد نیز می داند که حتی خود برشت نیز چند طرح برای این نمایشنامه نوشت و در آخرین طرح نمایشنامه، کوشش کرد که شخصیت گالیله را به گونه ای ارائه کند که تماشاگر در او به دیده انسانی قهرمان ننگرد و او را با تمام ویژگی های خوب و بدش بپذیرد. به تعبیر دیگر، نمایشنامه نویس آلمانی در اینجا هم نشان میدهد که از قهرمان پرستی بیزار است و آن را دلیل نداشتن رشد فکری میداند. هنگامی که آندرهآ- شاگرد گالیله- بی تاب و خشمگین فریاد میزند که «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد» استاد به آرامی گفته وی را تصحیح میکند «بدبخت ملتی که به قهرمان نیازمند است.»
گالیله برشت تصویر خود اوست. تصویر مردی است که یک عمر از تغییر نظام کهنه اجتماعی سخن گفت، اما هنگامی که در هفدهم ژوئن 1953 کارگران آلمانی در برلین قیام کردند، از همکاری با آنان سر باز میزند.»
