قتی از قصهگویی صحبت میشود، ناخودآگاه تصویر پدربزرگها و مادربزرگها به ذهن متبادر میشود؛ انگار داستان و قصه با این افراد کهنسال مویسپید گره خورده است؛ بزرگترهایی که با نقل قصه به بچهها پندواندرزهای زیادی میدادند و به همین شکل نصیحتها و درونمایههای تربیتی، حتی تاریخ کشور و ارزشهایی که بخشهایی از فرهنگ ایرانی را تشکیل میدهند، سینهبهسینه نقل میشد.
بزرگترها که تجربه شنیدن قصه از مادربزرگ و پدربزرگشان را از دوران کودکی در خاطر دارند، از احساسی عاطفی صحبت میکنند که در هنگام روایت قصه برای آنها رخ میداده است، احساسی مملو از شوق، هیجان و نزدیکی بیشتر بین کودک و راوی. اگر به نظر میرسد آن زمان تصور عمومی جامعه این بود که قصهگویی تنها مخصوص پیرزنها و پیرمردها و بزرگترهای از کار افتاده است، امروزه قصهگویی بهگونهای دیگر است؛ حتی برای آن جشنواره برگزار میکنند. با همه این تفاسیر اما امروزه کمتر پدربزرگ و مادربزرگ و حتی پدر و مادری را میبینیم که مانند نسلهای قدیمی حالوحوصله قصهگویی برای نسل جدید را داشته باشند و با همان شوروشوق قصهها را روایت کنند. با گذر زمان فرهنگها نیز تغییر میکنند و برای قصه نیز این قاعده مستثنا نیست.
بههرحال شکل قصهگویی همانند قدیم نیست و تغییر کرده است. بعضی از کارشناسان معتقدند این فرهنگ در بین خانوادهها کمرنگ شده و حتی در حال فراموشی است؛ اما برخی دیگر نظری کاملا مخالف دارند و با نگاه خوشبینانهتری معتقدند قصهگویی، این فرهنگ دیرینه در بین مردم، نهتنها کمرنگ و فراموش نشده، بلکه شکل دیگری به خود گرفته و تغییر کرده است؛ اما همچنان قصهگویی در بین خانوادهها جریان دارد.
