تابستانهای اتاقم معروف است به «منطقه عسلویه». شب و روزش فرقی ندارد. کافی است پایت برسد به دم در اتاق. شرجیبودن هوا میزند توی صورتت و پرتت میکند کنار مشعلهای برافروخته شهر عسلویه. سالها هرچه به والدینم اصرار میکردم که یک سیستم خنک کننده در این اتاق نصب کنید، با خنده و مسخرهبازی حرف دلشان را میزدند که: «دیگه معلوم نیست سال دیگه توی این خونه باشی که! شاید زمستون نرسیده خونه شوهری! پس نمیصرفه برا اتاقت کولر خرید!» اگر هم میخواستند مراعاتم را بکنند و حس سرراهی بودن یا زیادی بودن در آن خانه را به من ندهند کمآبی را بهانه میکردند و میگفتند همین که یک کولر در این خانه کار میکند، کافیست و نباید بیشتر از این آب مصرف کرد.
با این همه بهانه و بیمحلی، قید همه چیز را میزدم و برای دوریجستن از مرض گرمازدگی سه ماه تابستان را وسط سالن، کنار مبلهایمان ساکن میشدم؛ بنابراین تمام فضای خصوصیام در کل تابستان محدود میشد به بالشتی که روزها لپتاپم را روی آن میگذاشتم و با آن کار میکردم و شبها سرم را رویش میگذاشتم و درست مقابل دریچه کولر به خواب میرفتم. این روند، سالها در هر تابستان تکرار میشد؛ تا اینکه زمستان گذشته به لطف دوستی که تمام خانهاش را به حراج گذاشته بود، صاحب یک پنکه سقفی شدم. یک پنکه سقفی قدیمیبا پرههایی سفید که دیدنش به تنها چیزی که مرا وصل کرد، مدرسه بود.
