عصر سهشنبه هفته گذشته برای تهیه گزارشی میدانی به منطقه زیار رفتیم و دیدیم که کشاورزان شرق اصفهان همچنان تشنهاند و شاکی. ردیف در ردیف تراکتورهایشان را ظل آفتاب چهارم خرداد هزاروچهارصد در زمینهای خشک و بیحاصل پارک کرده و جملگی زیر سایبان نشسته و در انتظار مسئولانی بودند که نیامدند. ساعت از سهوسی دقیقه بعدازظهر گذشته بود و آفتاب با شدت میتابید و مخلوقات خدا را به طرز غریبی میسوزاند. پیرمردها و میانهسالها با موهای سپید و فلفل نمکی و ریشهای چندروز نزده، عصبانی و کلافه از بیآبی و بیتوجهی، عدهای در زیر سایه بان و عدهای زیر آفتاب، در کنار انبوه تراکتورها ایستاده بودند و سیگار میکشیدند و حرف میزدند.
وارد شدیم و به سلامی خود را مهمان حرفهای آنها کردیم. مهمان مطالبهها و درددلهایی که دود از سر آدمی بلند میکرد. همهمه بالاگرفته بود. کشاورزها از اینکه مسئولان نیامده بودند، عصبانی بودند و میگفتند برای بازپسگیری حقابهشان به هر دری زدهاند و پیش هر مسئولی که بگویید رفتهاند و هر کاری که فکرش را بکنید کردهاند، اما مسئولان نه میبینندشان و نه میشنوندشان.
باد گرم میوزید و خاک را به هوا میبرد. ایستاده بودم میان جمعی صدنفره از کشاورزان شرق اصفهان، زیر چادر. آنها دورتادور نشسته بودند و همه با هم و با من حرف میزدند و از هر دهانی صدای اعتراضی به آسمان بلند بود، جوری که نمیشد فهمید چه میگوید و چه میخواهد. گفتم که برای انعکاس دردها و حرفهای شما به اینجا آمدهایم، مسئول نیستیم اما مسئولیتپذیریم. گفتم که از مطالباتتان بگویید، از اینکه چرا اینجایید و چه میخواهید و تا کی به کارتان ادامه خواهید داد. گفتند: «خداوِکیلی اینا که ما میگویما چاپ میکنی؟!» گفتم ما پیغام شما را به مسئولان میرسانیم و منتظر حرفهای بیشمار آنها شدم.
