مثل ۲۰ سال پیش، باز راه را گم کردهام. تعجبی ندارد، در تمام عمرم چهار، پنج بار بیشتر به این قبرستان نیامدهام، به دروازه دولاب
پدرم برادری داشت که ما هرگز ندیده بودیم، پیش از به دنیا آمدن ما مرده بود. گمانم یکی دو سالی بزرگتر از پدرم بود. مادرم هم ندیده بودش. چطور در جوانی مرده بود، نمیدانستیم. پدرم هم زیاد دربارهاش حرف نمیزد. همینطور دو تا عموهای دیگرم که دورهای هم با هم زندگی میکردیم. یادم هست از این برادر مرحوم عکسی هم دیدهام؛ عکس جمعی سه یا چهارنفرهای. جوانی را یادم هست با موهای کوتاه در عکسی رنگورورفته با کت کهنه با لبخند محوی بر لب.
