امید – شعری از گروس عبدالملکیان
به یاسها امیدی نیست / به یأسها چرا / در هر درخت قایقیست / که با تبر / بر آب میافتد!
به یاسها امیدی نیست / به یأسها چرا / در هر درخت قایقیست / که با تبر / بر آب میافتد!
مثل ۲۰ سال پیش، باز راه را گم کردهام. تعجبی ندارد، در تمام عمرم چهار، پنج بار بیشتر به این قبرستان نیامدهام، به دروازه دولاب
در شماره ۸۹۹ مجله، بخشی از داستان «گارگانتوا و پانتاگروئل» با ترجمه استاد منوچهر بدیعی به چاپ رسید.
ساحل خلوت بود و متل هم مسافر چندانی نداشت. اگر هیاهوی همیشگی خدمتکارها نبود، فکر میکردم تعطیل شده
نویسنده داشت به فونت کتاب فکر میکرد. فقط فونت کتاب بود که برایش تازگی داشت و حس خوشایندی به او میداد
زمانی که بهروز وثوقی از ایران رفت و دیگر نشد که برگردد، من و بسیاری از همنسلان من هنوز متولد نشده بودیم
شمایلِ بهروز وثوقی شمایلِ تنها قهرمان نسل خودش و نسلهای بعدی است که فیلمهایش بدون هیچ انقضایی به ماندگاری خودشان ادامه دادند
اگر دانشگاه تهران رفته باشید، میدانید که بهراحتی میتوانید بدون هیچ پرسوجویی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را پیدا کنید