برتولت برشت داستانکی دارد که سعید ایمانی آن را به فارسی برگردانده است
«روزی در روزگار بیقانونی به خانه آقای اگه، که یاد گرفته بود همیشه «نه» بگوید، ماموری آمد و کاغذی نشان داد که از طرف حکمرانان شهر صادر شده بود و در آن نوشته شده بود هر منزلی که مامور به آن پا میگذارد، متعلق به اوست و هر غذایی که بخواهد، به او تعلق دارد و هر کس که وی میبیند، باید خدمتش را بکند. مامور روی صندلی نشست، غذا خواست، خود را شست، دراز کشید و قبل از به خواب رفتن درحالیکه رویش به دیوار بود، گفت: «به من خدمت خواهی کرد؟»
