3روز میان آوار؛ چهل روز با بغض میناب

امدادگر هرمزگانی گفت: در میناب اجازه ندادم بغضم بشکند؛ خانواده‌ها به ما نگاه می‌کردند و همکارهایمان هم باید روحیه می‌گرفتند. برای همین همه چیز را در خودم ریختم.اما وقتی به خانه برگشتم، تصاویر مدرسه از ذهنم بیرون نرفت.

امدادگر هرمزگانی گفت: در میناب اجازه ندادم بغضم بشکند؛ خانواده‌ها به ما نگاه می‌کردند و همکارهایمان هم باید روحیه می‌گرفتند. برای همین همه چیز را در خودم ریختم.اما وقتی به خانه برگشتم، تصاویر مدرسه از ذهنم بیرون نرفت.

چهارشنبه, 25 شهریور 1405 ,08:57

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی«هرمز»؛ امیرحسین کوهزاده هفت سال است که لباس امدادگری جمعیت هلال‌احمر را بر تن دارد و چهار سال از این سال‌ها را در تیم «آنست»، در کنار سگ‌های زنده‌یاب، به مأموریت‌های مختلف رفته است. چادو، سگ زنده‌یاب او، سال‌هاست همکار و همراهش در عملیات‌های امدادی است؛ همراهی که در سخت‌ترین لحظه‌ها کنار او ایستاده است.

امیرحسین از روز آغاز جنگ و مأموریتی می‌گوید که برای همیشه در ذهنش ماند: آن روز کمی زودتر از سر کار بیرون آمده بودم. برادرم در بیمارستان بود و تازه عمل کرده بود. وقتی به بندرعباس رسیدم، خبر رسید چند نقطه مورد اصابت قرار گرفته است. سریع برادرم را از بیمارستان برداشتم و دوباره برگشتم سر کار. همان‌جا به ما گفتند برای اعزام میناب آماده شویم. سگ‌ها را آماده کردیم و راه افتادیم.

 

ابتدا به یکی از نقاط اصابت در بندرعباس رفتیم. آنجا چهار پیکر و یک نفر زنده پیدا کردیم. هنوز کارمان تمام نشده بود که در مسیر برگشت گفتند باید به میناب برویم. حجم حمله‌ها زیاد بود و نیروها را تقسیم کردند. قرار شد یک سگ در بندر بماند و من همراه چادو به میناب بروم.وقتی به میناب رسیدیم، هنوز نمی‌دانستیم در میناب قرار است با چه صحنه‌ای روبه‌رو شویم.

مدرسه‌ای زیر آوار

مدتی با مردم صحبت کردیم تا آرام‌تر شوند و اجازه بدهند عملیات را شروع کنیم. ماشین‌ها را خاموش کردیم تا صدای اضافی نباشد. بعد چادو را وارد صحنه کردم.چادو خیلی زود واکنش نشان داد. در همان دقایق اول، دو نقطه را مشخص کرد. من از روی رفتار او می‌فهمیدم که باید آن قسمت را بیشتر بررسی کنیم.ما شروع به جست‌وجو کردیم. آوار خیلی سنگین بود و قطعات بزرگ بتن روی هم قرار گرفته بودند. نمی‌شد بی‌محابا چیزی را جابه‌جا کرد؛ هر حرکت باید حساب‌شده می‌بود.چادو در آن شرایط خیلی به ما کمک کرد. هرجا بوی انسان را تشخیص می‌داد، واکنش نشان می‌داد و ما می‌دانستیم باید همان نقطه را بررسی کنیم.

انتظار خانواده‌ها سنگین تر از آوار مدرسه

سه روزی که تمام نمی‌شد

من سه روز در میناب بودم. سه روزی که برایم خیلی طولانی گذشت. هر روز در میان همان آوارها، همان خانواده‌ها و همان صحنه‌ها کار می‌کردیم.چادو هم روزبه‌روز خسته‌تر می‌شد. آخرهای کار دیگر واقعاً توان قبل را نداشت، اما تا جایی که می‌توانست ادامه داد. وقتی برگشتیم بندرعباس، خستگی‌اش کاملاً مشخص بود.

اجازه ندادم بغضم بشکند

در میناب اجازه ندادم بغضم بشکند. باید خودم را نگه می‌داشتم. خانواده‌ها به ما نگاه می‌کردند و همکارهایمان هم باید روحیه می‌گرفتند. برای همین همه چیز را در خودم ریختم.اما وقتی به خانه برگشتم، تصاویر مدرسه از ذهنم بیرون نرفت. حدود چهل روز گذشت تا یک روز تصاویر مدرسه میناب را در اخبار دیدم. همان لحظه دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.بغضم شکست و برای بچه‌ها گریه کردم. اشک‌هایم بند نمی‌آمد. انگار تمام آن چیزی که چهل روز نگه داشته بودم، یک‌باره بیرون ریخت.هنوز هم هر وقت اسم مدرسه میناب می‌آید یا تصاویرش را می‌بینم، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.

منبع  : سایت خبری هرمز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *