خیلی عاشق رهبر بود. دعای همیشگیاش این بود که میگفت: «خدایا، از عمر خودم و فرزندانم بگیر و به عمر حضرت آقای خامنهای بیفزا.» این دعا را بارها تکرار میکرد و میگفت: «دوست ندارم حتی یک تار مو از سر رهبرمان کم شود.»
جوان آنلاین: عباس اسدی، بلندگو را به دست میگیرد و میرود میان جمعیت، با مردم و جوانها صحبت میکند. حتی التماسشان میکند و میگوید: «ببینید! ما هم اعتراض داریم، نمیگویم که اعتراض نداریم! ما هم از گرانی ناراضی هستیم، اما نمیخواهیم اینطور اعتراض کنیم. میخواهیم حرفمان را به گوش مسئولان برسانیم، اما این راهش نیست! نه با شکستن و آتش زدن بانکها و مغازهها و کتک زدن جوانها. اینها هم بچههای ما، برادران ما و ناموس ما هستند. چرا این کارها را میکنید؟ چرا به مردم ضربه میزنید؟ به بیتالمال ضربه میزنید! این داراییها حق مردم و متعلق به مردم است.» اغتشاشگران دور عباس حلقه میزنند، او با چرخیدن در میان آنها و صحبت، سعی میکند آرامشان کند. اما مزدوران اجنبی برای هدف دیگری به میدان آمدهاند، تعدادی از آنها با لگد عباس را از پشت و ناغافل به زمین میزنندو بلافاصله دو نفر روی کمر او مینشینند و با چاقو به کمرش ضربه میزنند. چاقوها به شدت در بدنش فرو میرود و بالا میآید، هر مرتبه با ولع بیشتری این کار تکرار و تکرار میشود. دو نفر دستان عباس را از پشت گرفتهاند، تا همه شقاوتشان را در حداعلی به بروز برسانند. اشقیا سینهاش را از بالا تا زیر ناف میشکافند و عباس با زبان روزه به شهادت میرسد. اما باز هم دست بردار نیستند و هر کس با هر چه در دست دارد، عباس را میزند؛ و نهایتاً هر دو دست عباس را از کتف جدا میکنند. مادرش میگوید: «وقتی او را در قبر گذاشتم و رفتم برای خواندن تلقین متوجه شدم هر دو دست پسرم را بریدهاند، آنجا برای لحظهای به یاد حضرت ابوالفضل عباس (ع) افتادم.» اینها را مینویسم و بارها میخوانم، اما در باورم نیست که همه این حوادث در میان کوچه پس کوچههای شهرهایمان اتفاق افتاده باشد. این نوشتار تقدیم میشود به همه شهدای حافظ امنیت به ویژه خانواده شهید فراجا عباس اسدی…
مادر شهید
عباس من عاشق شهادت بود
من فرزند اول یک خانواده هشت نفره هستم که در کنار پنج خواهر و سه برادرم بزرگ شدم. پدرومادر مذهبی و سادهای داشتیم. پدرم مردی بسیار باایمان بود که کارگری میکرد و مادرم نیز خانهدار بود و به قالیبافی مشغول بود. در زمان قدیم، رسم بر این بود که بچههای بزرگتر، مراقبت از کوچکترها را بر عهده میگرفتند. پدر بیرون از خانه کار میکرد و مادرم قالی میبافت. تا با هم، زندگی را جمعوجور کنند. تا هشتسالگی اجازه نداشتیم برای تحصیل بیرون برویم و کنار مادرم قالی میبافتیم و کار میکردیم. اما وقتی انقلاب شد، شوری در دلمان افتاد. معلممان به ما یاد میداد که انقلاب و اسلام اینگونه است. با اینکه خودمان در خانواده مذهبی بودیم، اما با شور و اشتیاق دنبال این مسائل میرفتیم. با این حال، ما نگرانیهای خودمان را نیز داشتیم. تعداد زیادی شهید دادیم و برای تشییع این شهدا در مراسمات شرکت میکردیم. گاهی صبحها مادر پنج خواهر و برادرم را به امید من رها میکرد و میرفت راهپیمایی. خوب به یاد دارم میگفتند؛ برای کسانی که از راهپیمایی میآیند خوراکی یا شربتی آماده کنید تا خستگیشان در برود. من با وجود کودکیام، سطل قند را برمیداشتم و تا آمدن مادرم شربت آماده میکردم. روزهای پرشوری را پشت سر گذاشتیم و خودمان خیلی این فضا را دوست داشتیم.
