این داستان را برتولت برشت در گفتوگوی فراریان تعریف کرده است
مردی به کنار رودخانهای میرسد و هماندم قایقی از آنجا حرکت میکند. او چون عجله دارد، به درون قایق میپرد. آدمهای درون قایق با اینکه به هم فشردهاند، جایی برای او باز میکنند. وقتی به آن طرف رودخانه میرسند، دستهای از سربازان از راه میرسند، آنها را کنار دیوار به صف میکنند و شروع میکنند به نوبت جلوی آنها جوخه آتش ببندند و آنها را تیرباران کنند. وقتی همه را اعدام میکنند و نوبت به مرد قصه ما میرسد، درست یک لحظه قبل از فرمان آتش، منشی اجساد اعدامشده را شمارش میکند و میبیند که طبق آمار، کار تمام است.
