گفت: می‌خواهم تیر‌ها به سمت من بیاید و به سوی رهبری نرود

عده‌ای بر این باور بودند که بعد از تنفیذ حکم رئیس‌جمهور، نباید با وی مخالفت کنیم. اما مرحوم‌حسنی براین باور بود که اگر رهبر تنفیذ کند، اما رئیس‌جمهور برخلاف فرمایشات ایشان عمل نماید و با امریکا و استکبار دست دوستی بدهد، آیا وظیفه ما سکوت است؟ قطعاً نه! در زمان سفر آقای‌خاتمی به استان، هر چه آقایان علما اصرار کردند، قبول نکرد تا به استقبال او برود! شجاعت و صراحت بیان حاج‌آقا، دلیل تخطئه ایشان توسط اصلاح‌طلبان بود

عده‌ای بر این باور بودند که بعد از تنفیذ حکم رئیس‌جمهور، نباید با وی مخالفت کنیم. اما مرحوم‌حسنی براین باور بود که اگر رهبر تنفیذ کند، اما رئیس‌جمهور برخلاف فرمایشات ایشان عمل نماید و با امریکا و استکبار دست دوستی بدهد، آیا وظیفه ما سکوت است؟ قطعاً نه! در زمان سفر آقای‌خاتمی به استان، هر چه آقایان علما اصرار کردند، قبول نکرد تا به استقبال او برود! شجاعت و صراحت بیان حاج‌آقا، دلیل تخطئه ایشان توسط اصلاح‌طلبان بود

جوان آنلاین: آنچه درپی می‌آید، برگ دیگری از دفتر مجاهدات روحانی بصیر زنده‌یاد حجت‌الاسلام والمسلمین حاج‌شیخ غلامرضا حسنی است. بیت‌الله جعفری در دوران مبارزات منتهی به انقلاب اسلامی، با امام جمعه فقید ارومیه آشنا شد و تا پایان حیات آن بزرگ به وی وفادار ماند. او در گفت‌و‌شنودی که پیش‌روی دارید، شمه‌ای از خاطرات خود را بیان کرده است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقمندان را، مفید و مقبول آید. 
 
ظاهراً پیشینه مبارزاتی شما، با زنده‌یاد حجت‌الاسلام‌والمسلمین غلامرضا حسنی در پیوند است. مناسب است که گفت‌و‌شنود خود را، از این نکته آغاز کنیم؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. من از سلاله روحانیت هستم. جد بزرگوار ما ملاجعفرقلی از علمای مشهور ارومیه بود که مزارشان محل زیارت مردم منطقه است. ایشان در نجف درس خوانده و از مبارزان نهضت جنگل بود که بعد از آن به منطقه آذربایجان برگشت. به فقه شیعه و اهل سنت آشنایی کامل داشت و مورد احترام همگان بود. خانواده ما با علمای شاخص شهر مانند آقایان عرب‌باغی و عسکرآبادی، ارتباط داشتند و با آن‌ها همنشین بودند. پدرم از ملاکین مسلح ارومیه بود. خانواده ما به واسطه خانواده آقای سلیمی، با مرحوم آقای حسنی (ره) آشنا شد. خانواده سلیمی، از معتمدان روستای ریکان بودند. ایشان می‌گفت که آقای حسنی را، از دوران نوجوانی می‌شناخته است. ایشان در اکثر اوقات به منزل آقای‌سلیمی می‌رفت و بین آن‌ها رابطه صمیمانه‌ای وجود داشت. آقای حسنی از همان دوران جوانی، علاقه زیادی به تحصیل علوم دینی داشت، اما چشم درد مانع تحصیلش بود! آقای سلیمی به ایشان می‌گوید: برای بهبود نذر کن. ایشان نذر می‌کند و چشم دردش خوب و برای تحصیل علوم دینی، راهی شهر قم می‌شود. در قم با شهید سیدمجتبی نواب‌صفوی و جمعیت فدائیان‌اسلام آشنا و مبارزات انقلابی‌اش، از همان دوران آغاز می‌شود. 
به یاد دارم که آقای‌حسنی از همان آغاز آشنایی، همیشه بنده را به اسم پدرم (عربین اوغلو) صدا می‌کرد. چون اسم پدرم، عربعلی بود. بنده ایشان را زمانی که در باغ‌اش مشغول کشاورزی بود، می‌دیدم. حاج‌آقا نماز جمعه را، در روستای بزرگ‌آباد و به نام امام‌خمینی برگزار می‌کرد و ما هم به ایشان اقتدا می‌کردیم. برخی علمای شهر بخاطر اقلیم جغرافیایی منطقه، معتقد بودند نباید حکومت مرکزی را تضعیف کرد، اما آقایان: حسنی، قره‌باغی و عسکر‌آبادی مخالف نظام شاهنشاهی بودند. حاج‌آقا، همیشه مسلح بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در پرونده‌های ساواک دیدم که چندین بار ایشان را به جرم حمل اسلحه دستگیرکرده بودند. این اسلحه‌ها از طریق روستا‌های مرزی عراق، ترکیه و از سوی دوستان کرد به دست ما می‌رسید. اکثر دوستان ما مانند آقایان عدنانی، طلیسچی و…، عضو یا هوادار گروه مبارزین مسلح آقای حسنی بودند. 

شما از چه مقطعی به گروه مبارزین مسلح مرحوم حسنی پیوستید؟
از سال ۱۳۵۶ و در هیئت مذهبی زنده‌یاد فاسونیه چی، به گروه ایشان پیوستم. در آن روزها، مسلح بودن یک امر عادی بود. به همین دلیل هم، اکثر اعضای گروه مسلح بودند. البته اگر کسی را با اسلحه دستگیر می‌کردند، حکمش اعدام بود، اما ما ترسی نداشتیم و مسلح بودیم. در آن روزها، من یک اسلحه کلاشینکف داشتم. بعد‌ها زمانی که شهربانی را گرفتیم، قنداق اسلحه‌ام شکست. به همین دلیل آن را تحویل دادم و یک اسلحه ژ ۳ گرفتم. بعد از واقعه ۱۷ شهریور در تهران و در روز‌های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، فرهنگیان در سرسرای اداره دادگستری تحصن کرده بودند. گروه‌های مختلفی مانند اعضای گروه موسوم به مجاهدین خلق نیز شرکت کرده بودند. آقای‌حسنی هم حضور داشت. بنده به پشت تریبون رفتم و در حالی که عکس شاه را در دست داشتم، ابیاتی که سروده بودم را خواندم. در همان لحظه یکی از اساتید دانشگاه ارومیه، لنگه کفشی را به سمت عکس شاه پرتاب کرد! گارد شهربانی هم که بهانه به دست آورده بود، با گاز اشک‌آور به سمت ما حمله‌ور شد. مجلس به هم خورد، همه فرار کردند. مأموران ساواک، مرا دستگیر کردند. به هر زحمتی بود، از دست آنان فرار کردم. حکم تیر بنده صادر شده بود و من هم بالاجبار به دستور علمای شهر از ارومیه به طرف ملایر متواری شدم!

از چه مقطعی و مجدداً به گروه مرحوم حسنی پیوستید؟
فرمانده گروهی که مرکز ساواک در ارومیه را به دست گرفتند، شهیدمهدی باکری بود که بنده نیز در زمره آن‌ها بودم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که شورای شهر تشکیل شد، آقای‌حسنی، آقای‌قرشی، آقای‌مولودی، دکتر‌صابری و آقای‌ضرغام عضو شورا بودند. مرحوم‌حسنی به بنده فرمود: «تو که با جوانان مبارز آشنایی داری، از بین این‌ها یک مهندس جوان را انتخاب کن، تا شهردار زمان شاه را تغییر دهیم. یک مهندس انقلابی بگذاریم که طرفدار امام‌خمینی و انقلاب‌اسلامی باشد». به سراغ آقا مهدی باکری رفتم و او را در جهاد‌سازندگی پیدا کردم. ایشان روی یک بلدوزر نشسته بود و کار می‌کرد! با او صحبت کردم. گفت: «من وقت ندارم که بیایم و پشت میز بنشینم، اگر کاری برای انقلاب هست می‌آیم، وگرنه به دنبال فرد دیگری بروید!». به آقا مهدی گفتم: اتفاقاً آقای حسنی به دنبال فردی مانند شماست. آقا مهدی را به حاج‌آقا معرفی کردم. بعد از انتصاب ایشان به شهرداری، ماشین سلطنتی را کنار گذاشت، حقوق و عیدی کارگران را پرداخت نمود و همه توان خود را در این مسیر قرار داد. شهید باکری، همیشه مورد تأیید آقای حسنی بود. 

نقش مرحوم حسنی در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ویژه در مبارزه با گروهک‌های تجزیه‌طلب را، چگونه ارزیابی می‌کنید؟
آقای‌حسنی در مبارزه با گروهک‌های تجزیه‌طلب، همیشه پیشگام بود. از سوی دیگر ایشان با برادران کرد رابطه‌ای صمیمانه و در میان آن‌ها پایگاه مردمی-سیاسی خوبی داشت. در حماسه آزادسازی شهر نقده از سلطه دموکرات‌ها، گروه مبارزین همراه ایشان بود. ما با تانک، عازم نقده شدیم. وارد روستای بیگم‌قلعه که شدیم، دیدیم چند نفر از زنان روستا به دست دمکرات‌ها شهید شده‌اند. در کتاب حماسه بیگم‌قلعه نوشته‌ام که زنان روستا همراه با مردان روستا، با دمکرات‌ها جنگیدند و سه‌نفر از آن‌ها به شهادت رسیدند. وقتی اعضای حزب دمکرات به شهر رسیدند، به روستا‌های مجاور نیز حمله کردند! شجاعت آقای‌حسنی وهمرزمانش، نقده را از لوث دمکرات‌ها نجات داد. با این پیروزی، حزب دمکرات جرئت حمله به شهر‌ها را از دست داد و تنها به روستا‌ها حمله می‌کرد! در حادثه قارنا که این حزب مردم را قتل‌عام کرد، حاج‌آقا با گروه مبارزین و مردم قره پاپاق نقده، لباس کردی می‌پوشند و به روستا نفوذ می‌کنند. با درایت و هوشیاری ایشان، نیرو‌ها وارد خانه ارباب روستا می‌شوند و ابتکار عمل را، از همه مزدوران حزب دمکرات می‌گیرند. 
متأسفانه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، حزب دمکرات در میان مردم سنی روستای ما (لور بالاجوق) نفوذ کرده بود. اعضای حزب روستاییان را تحریک کرده بودند، تا در روز تاسوعا دسته عزاداری مردم شیعه روستا را به رگبار ببندند! آن‌ها می‌خواستند ابتدا افرادی را که جلوی دسته عزاداری‌ها بودند به شهادت برسانند. دوستان ما از موضوع مطلع شدند و در زیر پیراهن‌های خود، مسلسل برتا بسته بودند تا در صورت حمله دفاع کنند. آن روز در روستا، درگیری خونینی رخ داد و ۹ نفر از آنان و دو‌نفر از ما کشته شدند! آن شب پیشمرگ‌های کرد به تلافی کشته‌هایشان به روستا حمله کردند و تعدادی از مردم بسیجی روستا – که برادر بنده نیز در بین آن‌ها بود- را دستگیر نمودند. همان شب خدمت آقای‌حسنی – که در مسجد جامع قدیم و در حجره‌ای نشسته بود- رسیدم و با ناراحتی جریان تاسوعا و بمب‌گذاری روز عاشورا را، برایشان تعریف کردم. حاج‌آقا به شدت برافروخته شد و با ستاد ارتش و لشکر ۶۴، تماس گرفت. با حالت عتاب به آنان گفت: «اگر شما توان مقابله با دمکرات‌ها را ندارید، خودم با مجاهدین راهی روستا می‌شوم و غائله را ختم می‌کنم!». حاج‌آقا عمامه‌اش را به زمین زد و گفت: «حسنی مرگ بر تو که بچه‌های رشکو (رشید‌بیگ) بیایند و به مجاهدین زور بگویند!» بعد از گفتن این سخنان و با شنیدن نام حضرت‌امام، بغض کرد و گفت: «در‌جایی که خدا ولی امر باشد، چرا باید این اتفاق بیفتد؟». در ارومیه روستایی نبود که حاج‌آقا برای مقابله با گروهک‌ها به آنجا نرفته، یا در این باره اقدامی نکرده باشد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *