ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه صبح است. تاکسی جلوی کارخانه قند میایستد. مقصدمان زیاد معلوم نیست. تنها چیزی که میدانیم این است که قرار است به محل متکدیانی برویم که از پاکستان آمدهاند. راهبلدمان خیلیوقتپیش تعقیبشان کرده و در جایی در حاشیه اصفهان پاتوقشان را پیدا کرده است. هوا هنوز گرگومیش نشده و توی دل تاریکی میرانیم.
