همزیستی مسالمتآمیز نوع بشر، از رهگذر اخلاق به دست میآید و انسانها برای اینکه موفق شوند ضمن زندهبودن، چند روزی را هم زندگی کنند، نیازمند پایبندی به اخلاق هستند. در این میان، داستان به مثابه یک اهرم عمل میکند، اهرمی که تاب و توان محتوای ادبی و پیام اخلاقی را چند برابر کرده و دل و جان و عقل و وجدان مخاطب را نشانه رفته. داستان، با ترسیم آینده پایدار و ناپایدار اخلاق و غیر آن، به خواننده یاری میدهد تا قوه آیندهنگری خود را تقویت کند و بیش از لذت ضمنی یک عمل، به نتیجه نهایی آن توجه داشته باشد.
بر همین مبنا، ما فرض را بر این میگذاریم آدمی که «کوری» را خوانده، با کسی که قبل از خواندن «کوری» بوده، فرق میکند، چراکه این آدم بیش از گذشته خود، میتواند از دریچه چشم اطرافیان، به دنیا با تمام سختیهایش نگاه کند و احتمالا بیش از گذشته، برای کمکردن رنج دیگران قدم برمیدارد.
با این حال و با وجود تمام توان مضاعفی که قالب داستانی میتواند به یک محتوای اخلاقی یا رویدادی تجربی ببخشد، گاهی با اتفاقاتی روبهرو میشویم که پیام آنها به قدر کفایت واضح است و این وضوح، از قدرت تأثیرگذاری بالایی برخوردار است. در چنین موقعیتهایی است که دیگر نیازی به اهرمی چون قالب داستانی باقی نمیماند و روایت صرف واقعیتها میتواند کوبنده، سازنده و تغییردهنده باشد، روایتهایی که در قالب «ناداستان» ریخته میشوند و حافظ تجارب زیسته هستند.
در این میان، تازهترین اثر عالیه عطایی، «کورسرخی»، میتواند مصداق خوبی برای این موضوع باشد، کتابی که راوی روایتهای جنگ و جان است. بر جلد آن، تصویری قدیمی از دختری افغان نقش بسته و خط و قلم قرمز روی آن، خون به گونههای کتاب دوانده. اثر، در برگیرنده نه روایت از دیدهها و شنیدههای نویسنده است، نویسندهای دوتابعیتی که بر فراز مرز ایران و افغانستان سیر و آن را روایت میکند، میشکند و گاه، بیآنکه مخاطب خبردار شود، محوش میکند، گویی هیچ وقت مرزی در میان نبوده!
از قضا، همین مرزشکنیهای عالیه عطایی است که روایتهایش را متمایز ساخته و رنگ و لعابی ویژه به آن بخشیده است. نویسنده به گونهای برای ما تجارب زیستهاش را روایت میکند که انگار، از تن و چشم خود بیرون آمده است و پنهان از چشم تعصب و نژادپرستی، گوشهای کمین کرده و از پس دوربین شکاریاش، به روایت زندگی یک عالیه عطایی دیگر پرداخته، به روایت زندگانی انار، محبوبه، ملالی و سلما.
توصیفهای نویسنده، بیش از آنکه نمایانگر تصاویر باشند، بیانگر احساسات و عواطف انسانی هستند و بیش از آنکه به قوه تخیل مخاطب پر و بال بدهند، ضربهای کوبنده به حباب امنیت او وارد میکنند، همان حبابی که آدمها وقت سختی و در تنگنا، به دور خود میکشند تا از وضوح واقعیتها کم کنند، آنها را تحریف نمایند و با لطافت بیشتری دریابند، حبابی که میان ما و رنجهایی که ظاهرا از آن ما نیستند، مرز میکشد، حباب بیخیالی، مرز بیتفاوتی و «کورسرخی»، به بیتفاوتیها رحم نمیکند. مخاطب را مجذوب روایتهایش میکند و این جذبه، او را مجبور میسازد تا رد خون را پی بگیرد و خود را به پایان خط برساند، به صفحه آخر که کورسرخی را معنا کرده است. با وجود اوصافی که ذکرش رفت، میتوانیم به روشنی و اطمینان بگوییم که پیام و محتوای این اثر، از اهمیتی برخوردار است که توجه به جنبههای ساختاریاش را در اولویت بعدی قرار میدهد. از این رو، در یادداشت پیش رو نیز، در پی آن هستیم تا نیم نگاهی بر درونمایه روایات «کورسرخی» داشته باشیم:
