داستان اول
روز عجیبی بود. چند دقیقه بعد قرار بود رفتنش مثل بمب صدا کند و فکر نبودنش تن تهران را به لرزه درآورد. از نماز جماعت ظهر و عصر بر میگشت. نرفته بود سمت ناهارخوری که برود به «بچههایش» سر بزند. همیشه همین طور بود. به همهی پیر و جوانهایی که با او کار میکردند میگفت «بچهها» و تا بچههایش غذا نخورده بودند چیزی از گلویش پایین نمیرفت.
روز حساسی بود آن روز. بچههای حسن آقا دل توی دلشان نبود. دل حسن آقا از همهشان بدتر. از آن روزهایی بود که وقتی در اوج پیگیری و هماهنگیهای نهایی از کنار هم رد میشدند، صدای تپش قلب همدیگر را می شنیدند ولی به روی خودشان نمیآوردند.
از آن روزهایی که همه با چشم حرف می زدند و دهان کسی جز به ذکر و دعا باز نمی شد. از آن روزهایی که حسن آقا به مادرش زنگ می زد که برایشان دعای اساسی کند.
از آن روزهایی که برای رسیدنش ماهها شب و روز زحمت میکشیدند و خون دل میخوردند. ناهماهنگیها را تحمل میکردند و کمبود امکانات را از رو می بردند.
خلاصه اینکه آن روز از آن روزهای پر اضطراب «تست» بود. حسن آقا از نماز جماعت ظهر و عصر بر میگشت. بچههایش همه جا پخش بودند. بعضی دور و بر دستگاه آمادهی تست بودند، بعضی هنوز از نماز فارغ نشده بbr>چند روز قبل تمام اطلاعات مربوط به این کار و مراحل بعدش را نوشته و تحویل شخص امینی داده بود. دیروز بچهها را برده بود طبیعت و همراهشان ناهار خورده بود، بعد از نماز جمعه مادر را بغل کرده و مثل همیشه دستش را بوسیده بود. صبح بعد از نماز به عادت همیشه زیارت عاشورایش را خوانده بود و چند دقیقه بعد قرار بود رفتنش مثل بمب صدا کند و فکر نبودنش تن تهران را به لرزه درآورد. خلاصه، گفتم که روز عجیبی بود.
انتهای پیام/
