عبدالرضا ناطقی
ند که می توانم به منطقه ی کوچکی به نام «ویوکایه پله» (دشت مرتع) بروم. شنیدن نامش هم کافی بود تا شادی و وجد وجودم را فرابگیرد و نام با مسمایی بود. ویوکایه پله، واقع در آبکندها و نیز تعدادی تپه دیگر، محصور در میان جنگل دارای برکه و آب بند، درست همان جایی بود که زندگی و مرگ در آن هر دو شیرین است.
خانه ی ماتریونا در همان نزدیکی بود. خانه ای بود با چهار پنجره کوچک روی دیواری سرد و بی روح و نه چندان زیبا، سقفی چوبی و شیب دار از دو طرف و پنجره تزیین شده اتاق زیر شیروانی. این خانه نسبتا مرتفع و با هجده ردیف الوار ساخته شده بود ولی تخته های سقف پوسیده بود و الوارهای دیوارها و در، که زمانی مستحکم بوده اند، به رنگ خاکستری درآمده و لایه رویی شان پوک شده بود. در ورودی بسته بود، ولی راهنمای من به جای این که در بزند، دستش را از پایین داخل کرد و چفت را که سد محکمی در مقابل احشام و آدم ها نبود، باز کرد.
