روزی که فهمیدم قرار است مادر یک پسر باشم، تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم «حسین». دوست دارم لبخندهایش شبیه شما باشد، شبیه علمداری که دستش را سپرده بود به خدا.
نمیدانم تاریخ اولین برخورد جدیمان به چه روز و چه ماه و چه سالی بر میگردد؟ به گمانم همان روزی که با نفرت و کینه ایستاده بودم روبهروی لبخند بهشتی و صورت آرامتان و با پوزخند گفتم: اگه مردی یه کاری بکن که این ترم مشروط نشم! چرا قبول کرده بودم این راه را بیایم؟ چرا روبهروی شما ایستاده بودم؟ نمیدانم. / حسین
