نزدیک غروب بود که صدای انفجار آمد. لرزش شیشهها، بوی فلز سوخته و سایه ای خاکستری که آرام روی خیابان کِش آمد. مردم اول سکوت کردند، بعد چند نفر با ترس دویدند سمت پنجرهها. کسی نمی دانست در کجا اتفاق افتاده. چند ثانیه بعد، صدای آژیرها مثل نخ قرمز در تاریکی شهر پیچید. خودروهای آتشنشانی از پیچ ها گذشتند، همان هایی که همیشه در سکوت می روند و پشت صحنه را می سازند، آنهایی که سفرشان هیچ وقت خبر خوشی نیست.
