علیآقا برای تأمین مخارج زندگیمان به کارهای دیگر روی آورد؛ مثل نقاشی کردن، نصب دوربین و کار در تاکسی اینترنتی. به طور متفرقه هر کاری برایش پیش میآمد انجام میداد تا بتواند هزینههای زندگیمان را تأمین کند. همه تلاش علی آقا این بود که زندگیمان را با همین رزق حلال اداره کند
جوان آنلاین: هنوز آن صدای شوم در گوشم میپیچد که میگفت: «ما اینجا یک مأمور را زدیم، با چاقو تکهتکهاش کردیم و بعد هم او را سوزاندیم.» بیخبری از علی نگرانم کرده بود و پیش از آنکه خطوط تلفن قطع شود، بارها با او تماس گرفتم تا جویای احوالش شوم. همیشه این ترس را دردل داشتم، روزی برسد که وقتی با علی تماس میگیرم، یک فرد دیگر گوشی را جواب دهد؛ متأسفانه این دلهره به واقعیت تبدیل شد. دوباره با علی تماس گرفتم، آن طرف کسی گوشی را برداشت، سلام کردم، اما صدایش اصلاً برایم آشنا نبود، در آن لحظه، همان دلهره همیشگی به سراغم آمد و دیگر نتوانستم ادامه دهم. مادرم گوشی تلفن را از من گرفت و پرسید: «گوشی پسر من دست چه کسی است؟» او در پاسخ گفت: «شما نظامی هستید؟» مادرم گفت: «نه، ما نظامی نیستیم. پسر من آنجا بود، حالا گوشیاش چرا دست شماست؟ پسرم کجاست؟» آنها ابتدا شروع کردند به دادن فحش و ناسزاهایی که تاب شنیدنش را نداشتیم. مادرم مجدداً پرسید: «پسرم کجاست؟!» و نفر پشت خط گفت: «ما اینجا یک مأمور را زدیم، با چاقو تکهتکهاش کردیم و بعد هم او را سوزاندیم.» وقتی این حرفها را شنیدم، مادرم سریع پخش صدای گوشی را قطع کرد و رفت آنطرف خانه تا دیگر ادامه صحبتها را نشنوم. در آن لحظه فقط به خدا پناه بردم و گفتم شاید علیآقای من نباشد، امیدوار بودم که این ماجرا مربوط به علی نباشد، شاید دروغ باشد و…، اما دروغ نبود. علی من به دست آشوبگرانی به شهادت رسید که برای اجرایی کردن نقشههای شوم امریکا و اسرائیل وارد میدان شده بودند. متن پیش رو، روایتی است همسرانه از شهید علی خشوعی که در روزهای آشوب و خون دی ماه سال جاری در خیابانهای اصفهان به شهادت رسید و آسمانی شد. مینویسیم تا در تاریخ بماند و همه بدانند در این روزگار، مردانی استوار و ثابت قدم از دیار ایران، برای تأمین امنیت هموطنان خود و پاسداری از دین و مملکت خود از جانشان گذشتند.
آغاز همراهی در نیمهشعبان
علیآقا ۱۷ ساله بود که تقدیر ما را به هم رساند. او تازه دیپلم گرفته بود و هر دو در مسجد حضرت ابوالفضل (ع) فعالیتهای فرهنگی و بسیجی داشتیم. از همان روزها بود که همدیگر را دیدیم و به هم علاقهمند شدیم. علیآقا از طریق مادرم از من خواستگاری کرد، اما آن زمان سن من کم بود و او هم شرایط لازم برای تشکیل خانواده را نداشت، چون هنوز سربازی نرفته بود و شغلی نداشت.
خانواده علیآقا برای پسرشان شرط گذاشتند که: «ابتدا سربازی برو و اسباب زندگی را فراهم کن تا وقتی برای خواستگاری آمدی، دست پر باشی و حرفی برای گفتن داشته باشی.» چند بار تلاش کردیم و تا پای ازدواج پیش رفتیم، اما قسمت و تقدیر چیز دیگری بود. در نهایت، با وجود همه فراز و نشیبها، روزی من به علیآقا رسیدم و در سن ۲۴سالگی با هم ازدواج کردیم.
