پایان دور از خانه!

چشم‌هایش را سُر می‌دهد سمت در ورودی و بغض راه گلویش را می‌گیرد. اشک‌ از گونه‌هایش جاری می‌شود. چشم‌هایش دو حبه انگور است؛ زرد و کهربایی.

سالمندان اصفهانی از رنج‌های تنهایی می‌گویند

چشم‌هایش را سُر می‌دهد سمت در ورودی و بغض راه گلویش را می‌گیرد. اشک‌ از گونه‌هایش جاری می‌شود. چشم‌هایش دو حبه انگور است؛ زرد و کهربایی.

پایان دور از خانه!

به گزارش اصفهان زیبا؛ چشم‌هایش را سُر می‌دهد سمت در ورودی و بغض راه گلویش را می‌گیرد. اشک‌ از گونه‌هایش جاری می‌شود. چشم‌هایش دو حبه انگور است؛ زرد و کهربایی. پهنای صورتش که‌تر می‌شود، جمله‌هایش به شماره می‌افتد و نمی‌تواند آن‌ها را به‌راحتی ادا کند: «می‌دانی چند روز است چشمم به این در خشک‌شده و منتظر هستم یکی به دیدنم بیاید!» صدای هق‌هقش حجم اتاق را پُر می‌کند. دست‌هایش را نقاب چشم‌هایش می‌کند و صدای گریه‌هایش اوج می‌گیرد: «سه سال است که توی خانه سالمندان زندگی می‌کنم؛ از زمانی که همسرم فوت کرد تا به الان. تا وقتی او زنده بود، برای خودم خانمی می‌کردم. کسی جرئت نداشت به من بگوید بالای چشمت ابروست.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *