رهبر شهید: «وقتی وارد قزل قلعه شدم، همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه تلفن و دفتر سفینه غزل بود، به اضافه کتاب تذکره المتقین که حاوی نکات عرفانی است. همچنین چهار تومان و دو قران هم در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم، همه پول من پنج تومان بود که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم، نان و تخم مرغ خریده بودم. زندانبان وقتی آن مبلغ ناچیز را در جیب من دید، متأثر شد و دلش سوخت…»
جوان آنلاین: امروز و در ادامه بازخوانی تحلیلی خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی از دوران مبارزات، به دومین دستگیری ایشان در سال ۱۳۴۲ و در پی سخنرانی افشاگرانه در مسجد شیعیان زاهدان میپردازیم. در بخش پیشین وقایع مسیر زاهدان تا پادگان سلطنتآباد تهران مورد خوانش قرار گرفت و اینک رویدادهای یک ماه و نیم حضور در زندان قزل قلعه. امید آنکه تاریخپژوهان حیات آن بزرگ و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
در سلول انفرادی «قزل قلعه»
پس دستگیری و گسیل شهید آیتالله العظمی خامنهای به تهران در نیمه رمضان سال ۱۳۴۲، نخست ایشان را به پادگان سلطنتآباد و سپس زندان قزل قلعه منتقل ساختند. مجاهد جوان و نستوه نهضت اسلامی، در یک روز برفی وارد این محبس شد و در یکی از سلولهای انفرادی آن جای گرفت:
«اتومبیل پس از طی مسافتی به راست پیچید و ما از کنار یک مانع بلند که نگهبانی بغل آن ایستاده بود، عبور کردیم. در آن سوی مانع، میدانی پوشیده از برف دیدم. اتومبیل در نقطهای از میدان ایستاد. دو مأمور پیاده شدند و من نیز با آنها پیاده شدم. در گوشهای از میدان قلعه بزرگی دیدم که با دیواری تقریباً ۱۰ متری احاطه شده بود. در یک سو، ساختمانهایی کمارتفاع با رنگ زرد نظامی دیده میشد و در سوی دیگر، ساختمان جدیدی قرار داشت. یکی از این دو مأمور به داخل ساختمان جدید رفت و دومی مشغول بررسی موتور و لاستیکهای اتومبیل شد. از گفتوگوهای بین راه آنها متوجه شدم که ترک زبانند. من هم ترکی بلدم. خواستم بدانم آنجا کجاست؛ بنابراین به مأموری که پیش من مانده بود به ترکی گفتم: بوراها رادی؟ یعنی اینجا کجاست؟ این سؤال به ترکی، اثر خود را در طرف گذاشت. با نگرانی و احتیاط، نگاهی به چپ و راست انداخت و با لهجهای ترکی گفت گیزیل گلعه؛ یعنی قزل قلعه. من راجع به این زندان چیزهایی شنیده بودم. معروف بود که در آنجا زندگی دشوار است و با زندانیان با بیرحمی و قساوت رفتار میکنند. مأموری که به داخل رفته بود، برگشت. هر دو به راه افتادند و من هم پشتسرشان به سمت قلعه حرکت کردم. در دیوار خارجی قلعه باز شد، یک سرباز از آن بیرون آمد و شتابان از روی برفها به سمت ما دوید. با اشاره به من پرسید همین است؟ مأمورها پاسخ دادند بله خودش است. بعد سرباز رو به من کرد و گفت با من بیا. من به دنبال او رفتم و بعدها با او آشنایی پیدا کردم. جوان شیرازی خوبی بود که دوران خدمت سربازیاش را در آنجا میگذرانید. از در اصلی که وارد شدم، خود را در برابر دیوار بلند دیگری در فاصله چند متری یافتم که آن هم در دیگری داشت. این در دوم باز شد. میدان بزرگی را دیدم که در میان آن، ساختمانهای زندان قرار داشت. به سمت قلعه زندان رفتیم. در قلعه – که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیرهای آهنی بسته شده بود – باز شد. بعد از این در راهروی تنگی بود که در دو طرف آن، سلولها در کنار هم قرار داشت مرا وارد یکی از این سلولها کردند….»
