وقتی علم در انتهای یک دانشگاه «نقطه‌زنی» می‌شود

با اضطراب وارد دانشگاه شهید بهشتی می‌شویم؛ جایی که باید محل تولید علم و آرامش ذهن باشد، حالا به هدفی برای ویرانی تبدیل شده است. هنوز چند قدم از ورودی دور نشده‌ایم که بوی تند سوختگی، پیش از هر تصویری خودش را به ذهن تحمیل می‌کند.
با اضطراب وارد دانشگاه شهید بهشتی می‌شویم؛ جایی که باید محل تولید علم و آرامش ذهن باشد، حالا به هدفی برای ویرانی تبدیل شده است. هنوز چند قدم از ورودی دور نشده‌ایم که بوی تند سوختگی، پیش از هر تصویری خودش را به ذهن تحمیل می‌کند.
وقتی علم در انتهای یک دانشگاه «نقطه‌زنی» می‌شود

$(document).ready(function(){var imagesize=$(‘.img_center img’).width();if(imagesize= 700 ){$(‘.img_center’).addClass(‘smallImage’);}});

مسیر سربالایی دانشگاه شهید بهشتی را با تصویربردار و عکاس آهسته بالا رفته و حرف می‌زنیم، بیشتر برای اینکه از سنگینی سکوت و اضطراب موجودکم کنیم.
تجربه حملات قبلی باعث شده هیچ‌کدام احساس امنیت کامل نداشته باشیم؛ هر لحظه این احتمال هست که «دوباره بزنند». همین فکر، قدم‌ها را سنگین‌تر می‌کند.

هرچه جلوتر می‌رویم، بوی سوختگی شدیدتر می‌شود؛ بویی تند، آمیخته با چیزی شبیه گوگرد که گلو را می‌سوزاند و در ذهن می‌نشیند. هنوز ساختمان را کامل ندیده‌ایم، اما نشانه‌های حادثه از دور خودشان را نشان می‌دهند.

حدود ۵۰ متر مانده به محل اصابت، نخستین چیزی که به چشم می‌آید نه خود ساختمان، بلکه آثار پراکنده انفجار است؛ ترکش‌ها و قطعاتی از اجر و فلز ساختمان که به اطراف پرت شده‌ و حالا در کنار خیابان، روی جدول‌ها و حتی میان فضای سبز دانشگاه فرو رفته‌اند.

اولین قدم‌ روی شیشه‌های خرد شده و تکه‌های آجر فرود می‌آید. صدای خرد شدن شیشه زیر پا، سکوت فضا را می‌شکند. هر قدم، یک صدا؛ و هر صدا، یادآور همان لحظه انفجار.

جلوتر که می‌رویم، تصویر کامل‌تری از آنچه رخ داده، نمایان می‌شود. آوار دیگر شیشه نیست؛ آجرها، سیمان، شاخه آهن و قطعات فلزی بزرگی از اسکلت ساختمان، تکه‌هایی از سقف و حتی وسایل داخلی ساختمان، همه در هم تنیده‌اند. حالا ما در میان ویرانه‌های یکی از مراکز تحقیقاتی ایستاده‌ایم؛ جایی که تا چند ساعت پیش محل کار پژوهشگران بود و حالا به توده‌ای از خاک و آوار تبدیل شده است.

هر طرف را که نگاه می‌کنم، نشانه‌هایی از زندگی علمی به چشم می‌خورد که ناگهان متوقف شده است. کفش‌هایی که بی‌صاحب میان آوار مانده‌اند. تکه‌های حافظه و سی‌دی‌هایی که شاید داده‌های تحقیقاتی ماه‌ها یا سال‌ها کار را در خود داشتند. کتاب‌ها و جزوه‌های مهندسی که صفحاتشان در اثر انفجار پاره شده و میان خاک و خاکستر پخش شده‌اند.

تجهیزات آزمایشگاهی همه در هم شکسته‌، برخی سوخته، برخی خم شده و برخی به توده‌ای بی‌شکل تبدیل شده‌اند.

دیگ‌های آزمایش، لوله‌ها، دستگاه‌هایی که نامشان را هم به سختی می‌توان حدس زد، حالا زیر لایه‌ای از خاک و دوده دفن شده‌اند.

صندلی‌ها تکه‌تکه شده‌اند، انگار نیرویی آن‌ها را از هم دریده باشد. تاسیسات ساختمان، از لوله‌گرفته تا کابل‌ از جای خود کنده و به اطراف پرتاب شده‌اند.
اینجا دیگر یک فضای آموزشی نیست؛ تصویری است از خشونت، از انفجاری که مرزهای یک محیط علمی را در هم شکسته است.

اینجا پژوهشکده لیزر و پلاسما و آزمایشگاه تصویربرداری نوری دانشگاه شهید بهشتی است، نه پادگان نظامی.

در میان این صحنه، چهره‌های نگران و خشمگین کارکنان دانشگاه و نیروهای انتظامات به چشم می‌خورد. نگاه‌هایی که بین ناباوری و عصبانیت در رفت و آمد است. یکی از نگهبان‌ها نزدیک می‌شود، صدایش پر از التماس و خشم است: «تو رو خدا از همه جا فیلم بگیرید… بگذارید دنیا ببیند این‌ها چه کرده‌اند.»

او به اطراف اشاره می‌کند؛ به ساختمان‌هایی که در فاصله‌ای دورتر آسیب دیده‌اند. می‌گوید موج انفجار تا چندین ساختمان دیگر هم رسیده.

بعد مکثی می‌کند و با لحنی که بیشتر به درد شباهت دارد تا حرف، اضافه می‌کند: «این‌ها انسان نیستند… فقط می‌خواهند همه چیز را نابود کنند
قدم‌ها را به سمت مرکز ویرانی برمی‌داریم؛ جایی که محل اصلی اصابت است. هرچه نزدیک‌تر می‌شویم، فضا سنگین‌تر می‌شود. اینجا دیگر فقط خرابی نیست؛ چیزی شبیه یک دنیای دیگر است.

«جهنم» شاید نزدیک‌ترین واژه برای توصیف اینجاست.

سیاهی، تنها رنگ غالب است. دیوارها سوخته‌اند، زمین سیاه شده، فلزات تغییر شکل داده‌اند. حتی هوا هم سنگین‌تر است، انگار نفس کشیدن در آن سخت‌تر از چند متر آن‌طرف‌تر است.

در میان این سیاهی، بقایای سوخته‌ای دیده می‌شود که زمانی بخشی از یک سیستم، یک دستگاه یا یک آزمایش بوده‌اند. حالا فقط فرم‌های پیچ‌خورده و سیاه باقی مانده است.

کمی آن‌طرف‌تر، درختانی دیده می‌شوند که ریشه‌هایشان از خاک بیرون آمده. شدت انفجار آن‌قدر بوده که برخی درختان را از جا کنده و به زمین انداخته است. شاخه‌ها سوخته‌اند و برگ‌ها به خاکستر تبدیل شده‌اند.

فضای سبزی که قرار بود محل استراحت دانشجویان باشد، حالا پر از ترکش و قطعات فلزی است. حتی وسایل ورزشی‌ که برای استفاده عمومی در محوطه قرار داده شده هم از این موج در امان نمانده‌اند؛ برخی خم شده‌اند، برخی شکسته و برخی کاملاً از جا کنده شده‌اند.

در گوشه‌ای، نیمکتی دیده می‌شود که نیمی از آن سوخته و نیم دیگرش زیر آوار مدفون شده است. تصویری ساده اما گویا؛ جایی که شاید تا دیروز دانشجویی روی آن نشسته و حالا به بخشی از این روایت تبدیل شده است.

یکی از کارکنان آرام می‌گوید: «اینجا فقط یک ساختمان نبود… کلی پروژه، کلی امید و آینده بود.»

در سکوتی که میان آوار جریان دارد، می‌توان تصور کرد که هر کدام از این وسایل، هر کدام از این کاغذها و دستگاه‌ها، بخشی از یک مسیر علمی بوده‌اند؛ مسیری که ناگهان قطع شده است.

در میان ویرانه‌ها، یکی از نگهبانان دانشگاه می‌گوید: « از همه‌جا تصویر بگیرید… بگذارید دنیا ببیند چه جنایتی رخ داده است.» صدایش نه فقط یک درخواست، که نوعی فریاد برای دیده‌شدن حقیقت است.

در همان حوالی، یکی از اساتید دانشگاه نیز که لحظه وقوع انفجار در خارج از محوطه حضور داشته، روایت می‌کند: «تازه از دانشگاه خارج شده بودم که ناگهان صدای مهیبی شنیدم؛ زمین لرزید. شدت انفجار به حدی بود که حتی بیرون از محوطه هم کاملاً محسوس بود.»

او با تأکید بر موقعیت این مرکز می‌افزاید: «اینجا یک منطقه کاملاً علمی است و در اطراف آن هیچ‌گونه کاربری یا تأسیسات نظامی وجود ندارد.»

دانشگاه، با وجود این ضربه، هنوز ایستاده است. شاید ساختمان‌ها تخریب شده باشند، اما آنچه در ذهن‌ها جریان دارد، به این سادگی از بین نمی‌رود.


گزارشگر :رضا عبداللهی

منبع  : ایران تلکس

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *