شنبه 20 شهريور 1395 13:30 ساعت

از وقتی جنگ سوریه شروع شد خیلی ناراحت بود که نرفته. میگفت: نمیدانی چقدر آنجا جنگیدن سخت است، ما نشستیم اینجا اسممان هم شیعه است، ولی هیچ کاری نمیکنیم. وقتی از رفتنش ابراز نارضایتی میکردم می گفت: پس جواب حضرت زینب(س) را خودت بده. وقتی میخواست برود و من ناراضی بودم همیشه کاری می کرد راضی شوم.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز – کبری خدابخش: سال60 پدر و مادر عبدالله تازه ازدواج کرده بودند که یک شب مادر عبدالله خواب می بیند که صدایی دو مرتبه به او می گوید: خانم دامن شما سبز می شود. بار سوم همان صدا می گوید: خانم ، شنیدی ؟ می گویم دامنت سبز میشه. یک سال بعد حدود هفت ماه بود که فرزند اولش را باردار بوده، خانم ملکی مادر شهید ملکی به خانه خانم باقری می رود و می گوید: فرزندت پسر است، من خواب دیدم، بچه ای را به من دادند، پرسیدم این بچه کیه؟ گفتند: بچه حبیب آقا، اسمش هم عبدالله است. به احترام خانم ملکی اسم به احترام خانم ملکی اسم اولین پسرشان را عبدالله گذاشتند.
عبدالله علیرغم مؤدب بودنش شیطنتهای مخصوص به خودش را داشت، عبدالله کودکی نبود که مثل بقیه هم سن و سالهایش از دیوار راست بالا برود یا شیشه همسایهها را بشکند. اما عاشق چوب کبریت بوده، کافی بود دورش را خلوت ببیند، قوطی کبریت را میبرد به کوچه و همه چوبها را آتش می زند، اما از همان کودکی تا زمان شهادت هر بار که پدر و یا مادرش وارد خانه می شدند تمام قد جلویشان می ایستاد. و دست پدر و یا مادرش را می بوسید.
