آیا تا به حال از دور به رابطه خویش نگریستهایم و از حال رابطه خود با خویشتن خودمان آگاهی داریم که در بطنش چه گذشته است؟ نگاهی عمیق به دردها و عقدههای حل نشده داشتهایم؟ در گذر زمان لحظهای به خود نوازش دادهایم یا منتظر نوازشی از سوی دیگری بودهایم؟
رابطه ما با اطرافیانمان چگونه است، چقدر دیده شده و دیدهایم؟ از کدامین واژه سخن میگویم؟
واژه آشنا ولی در عین حال غریب بنام همدلی؛ اکثر ما خیلی اوقات این واژه را در کلام خویش بکار میبریم ولی آیا چاشنی رابطه ما بوده است یا فقط به عنوان زیبایی کلام بهکار بردهایم؟
اکثرا همدلی را با همدردی یکسان میدانند ولی هر کدام معنایی مستقل و از هم جدا دارند.
قلبِ رابطه با همدلی میتپد اما سردی عاطفی در زندگی بخاطر فقدان همدلی ایجاد میشود.
در این بین، قشنگترین تعریفی که از آن زیاد شنیدهایم همدلی نگاه کردن از دید طرف مقابل به دنیاست؛ با کفشهای طرف مقابل راه رفتن اما کدامیک از ما این مهارت را یاد گرفته و تجربه کردهایم که پایش را داخل کفش یک کودک پنج ساله جای دهد.
آیا توانسته روح لطیف زنانگی را در نگاه مردانگیش جای دهد، آیا زنی توانسته مختصات شخصیت مردی را تصورکند و بعد لب به سخن گشاید، کدامیک از ما توانسته است بدون ادعا همدلی کند؟
این واژه کلید رابطه گرم است اما چه کسی توانسته است با این کلید رابطهاش را نجات دهد و بازنگری نو در رابطهاش داشته باشد، هرازگاهی رابطه خویش را خانه تکانی کند و گردهای تکرار شده را از روی همدلی بردارد؟
